دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

۱۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است

بستن  بند پوتین‌های سربازی بعد از نوشتن نامه‌های بسیار خواهرانه بی‌نام. باز کردن پاکت ام.آر.آی و پنهان کردن ماهرانه جواب آزمایش. برداشتن پانسمان روی بخیه‌ها بدون بستن چشم‌ها. هل دادن ویلچیر به سمت اتاق عمل، یک‌بار. پاک کردن اشک‌ها طوری که نفهمی یک شبانه روز گریه کرده‌ام. نوازش کفن. شستن اسم عزیز«تو» روی سنگ مزار و لم صورت‌ات توی قاب. حالا هم غم‌نویسی. این‌ها چیزی نیست دست‌های من از عهده وطایف خطیرتری هم بر آمده‌اند، مثلا؟ خالی برگشتن از درگاه خداوند رحیم.

 

ببین ... تنها نیستی ... خیلی‌ها دستهاشان از رحیم بودن خدا خالی‌ست ...

خوشحال نیستم ... کاش فقط دستهای من خالی بود ... دلم برای آدمها می‌سوزد ... دلم برای آدمها می‌سوزد ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

توی وبلاگش معلوم است که عزیز از دست داده ...

مثلا اینجاش که نوشته :

"داستان جدید حوالی بیمارستان می‌گذرد. حوالی یعنی حتی جرات ندارم دست شخصیت خیالی را بگیرم و با هم طوری از محوطه عبور کنیم که چشمم به تابلو سردخانه نیفتد. غیر از اینها اگر هنوز ته راهرو طبقه سوم، روی تخت نزدیک در،‌ در حال درد کشیدن باشی چه کنم؟"

یااینجاش که:

" فکر چندان تازه و همه‌فهمی نیت. بر می‌گردد به همان روزها که پشت در «آی‌سی‌یو» خون گریه می‌کردم. جز خودم هم طرفداری ندارد. برای گرفتن رنگ سفید از کادر پزشکی قدرتی ندارم؛ لااقل عروها رنگ دیگری انتخاب کنند. مثلا، فیروزه‌ای."

فقط آدمی که مرگ ویرانش کرده باشد میفهمد که او دارد از چه حرف می زند ...  خون گریه کردم بعد از خواندن همین چند خط نوشته‌اش ... دلم خون است برای لحظه‌ای که نشسته بودی روی تخت و دکترت به خودش بالیده بود از عمل موفقیت آمیز. همه خدا را شکر می‌کردیم که سختی گذشت و خوب شد که خوب شدی. بیخبر از اینکه آخرین روزی بود که تو را نشسته می‌دیدیم . آخ قلبم باباجان. به دادم برس.

 

اما اینجاش را که خواندم خیلی فکر کردم :

"هربار بعد از مشاهده اعدام جنایت‌کاران جنگی و غیرجنگی؟. خیر. از عبارت «به‌درک» فقط یک‌بار استفاده کردم. چند ماه بعد از رفتنت، وقتی عکس دکتر بداخلاق «تو» را ناگهان توی صفحه ترحیم روزنامه دیدم."

 

شبهای زیادی روز هشتم خردادِ همهی سالهاست به نظرم. شبهای زیادی روز هشتم خرداد همه ی‌سالهاست به نظرم و دست خیالم را می‌گیرم و می‌روم توی مطب دکترت می‌نشینم تا آخرین بیمارش را هم رد کند و از در اتاق بیرون بیاید و من توی چشمهاش نگاه کنم و همه ی حرفهام فراموشم شود، همه ی گله ها و شکایتهام ... همه‌ی این شب ها پشت در اتاقش منتظر نشسته‌ام تا بلند شوم وقتی از در بیرون می‌آید توی چشمهاش نگاه کنم و بهش بگویم نمی‌بخشمش بعد از تو، اگر خودش یا پرستاران زیر دستش، در مراقبت از احوال حتی یک بیمار کوتاهی کنند. بهش بگویم همیشه دلم می‌خواهد بمیرد اما دلخواسته‌ام را آرزو نمیکنم. و اگر بمیرد هیچوقت خوشحال نمی‌شوم و پشت سرش هم نمی‌گویم به درک ... بهش بگویم مواظب ناتوانی‌هاش باشد ... مردم جانشان را به دستهای او سپرده‌اند...

شبهای زیادی پشت در اتاقش نشسته‌ام و آمده آست و من فقط گریه کرده‌ام و هیچ نگفته‌ام ... چطور می‌توانم بمیرد و ناراحت نشوم .

خدایا امشب چهلم مادربزرگ بود ...  

بعد مدتها خوابت را دیدم ... زنده شده بودی ... اما مریض احوال بودی ... چقدر دوستت داشتم توی خواب ... چقدر بدبختم که نیستی ... بابا تو نمیدانی چرا ننه‌جان هیچ به خوابم نمی‌آید؟ .. بهش بگو دلم برای چروک پشت دستهاش لک زده .... الهی فاطمه بمیرد برای هردویتان ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

مدتهاست که ارامش شب از من گرفته شده ... تاریک که می‌شود پشت سیاهی ها خاطره ی چشمای تو و ننه میکشاندم به جنون ... دیشب زار زار گریه کردم ... آمد نشست کنارم و پرسید چی شده؟ ..هیچی؟ ... کسی چیزی گفته ؟ ... نه ... دلت تنگ شده؟ ... سر تکان دادم که بله ... بغلم کردم و سرم را بوسید .. سه بار ... برادر داشتن نعمت است ... و آدمی مثل من هیچوقت قدر نعمدت هاش را نمی داند ... و قدر رحمتهایی که بهش شده ... من فقط دلتنگم و دلتنگی امانم را برید دیشب ... دعا نمیکنم که شبها خوابم ببرد ... دلم می خواهد هر شب زار زار گریه کنم ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

من اجازه ندادم بار سنگینی که در این سالها روی دلم گذاشتی باعث خباثتم شود ... یک مدتی به هر که رسیدم خوشی‌هاش آنقدر به چشمم زیاد آمد که احساس می‌کردم شاید اگر دلم برایشان بد بخواهد حالم بهتر شود ... نه انقدر بد که اگر غریبه‌ای اگر اینجا را بخواند شاید در نظرش مجسم شود ... اما به چشم دیدم هزارها چراغی را که به من هم روا بود و به خانه‌ی همه بود جز من ... جنگیدم با این بدیهایی که روانه کردی به سوی زندگی‌ و روح و روانم ... آنقدر گفتم خب که چه بشود !! تا هم چیز از چشمم افتاد ...  همه چراغ‌ها را برداشتم و گذاشتم پشت در ... آنجا که تویی ... خواستم اطرافت روشن باشد و آدمها بیایند پشت در خانه‌ی من چراغ‌هایت را بخرند ... حالا هر که خوشحال می‌شود من تویی را شکر می‌کنم که برایم خوشحالی نخواستی ... جنگ خواستی ... و خباثت ... و من جنگیدم با تمام بدیهایی که تو برایم خواستی ... و جنگیدم با جنگ ... و جنگیدم با تو ... بله! ... همین من ِ تنهای ریز ِ‌کوچک مخلوق سرکشی که خشوع و خضوع ازش خواسته‌ای ... اینجاست که پیروزی معنا پیدا می‌کند ... اینجاست که تو به خودت گفته ای تبارک الله احسن الخالقین ... حتی اگر با تو بجنگد ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

همین الانِ الان نشسته بودی روی سکوی حیاط خانه ... همین الان را می‌گویم که من رد شدم از کنارت که بروم دستشویی ... داشتی صورتت را اصلاح می‌کردی ... صدای موزر توی حیاط می‌آمد ... با همان زیرپیراهن آبی‌کمرنگِ همیشگی ... دوستت دارم بابا .. ببخش که کم برایت هدیه می فرستم .. دستم که پر شود همه‌ی همه‌ی دلم را به پایت میریزم ... فدایت شوم ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

گفته بودم چیزی ازت نخواهم وقتی قرار نیست کرم کنی و بدهی ... اما هنوز هم وقتی به سلامتی خانواده‌ام می‌رسم هیچ‌جایی ندارم برای التماس جز درگاه تو ... می‌دانم ... هیچ‌ جای دیگری نیست ... مواظب مادرم باش.

 

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

چشمهات از خاطرم نمی‌رود و خاطره‌ی اشتباهاتم نیز ...

هر روز بیشتر از قبل رنج می‌کشم از نبودنت و .. مستاصلم ...

حلال کن ... فدای قشنگی ها و مهربانی ها و مظلومیت‌هات ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

آمده بود زنگ در خانه را زده بود و سراغ بابا را از مادر گرفته بود ...

مامان بهش گفته بود بابا نیست،‌کارت را بگو ... اما مرد چیزی نگفته بود و باز پرسیده بود که بابا کجا رفته ... بعد هم گفته بود که من اصلا کاری ندارم، میخواهم خودش را ببینم ... گفته بود پارچه‌ی سیاه دم در را دیدم از همسایه پرسیدم برای چیست؟ جواب دادند برای فوت ننه شان ... گفته بود یکسال است از بابا خبر ندارد. کجاست؟ ... مامان بهش گفته بود و مرد فرو ریخته بود ... که من همکار سی، سی و پنج ساله‌اش بودم .. چطور خبردار نشدم ... چه شد؟ ... دارم می‌روم مکه آمدم حلالیت بگیرم ... مادر می‌گفت مرد گریه می‌کرده و می‌رفته ...

من آدمها را دوست دارم ... چون هنوز هم مهربانند ... بگو تو را به چه دلیل دوست داشته باشم ... چون آدمهای مهربان را آفریده‌ای؟

  • فاطمه‌‌ی پدر

خدا چاره کرد که از ما بگیرد تا ... تا ...

و بعد دانست که وقتی گرفت آن شد که زرمان نوشته است ...

....

«اندیشهٔ هجر دردناکت
آویخته جان من به مویی»
:: عراقی

جان جان جانم

حکایت حکایت نرسیدن‌ها بود و به‌سختی از‌دست‌دادن‌ها. بود. وقتی ریشهٔ زندگیت را جوان‌جوان...... بقیهٔ ازدست‌دادن‌های دنیا انگاری بازی است. باری نیست. خمت نمی‌کند. این را تو عزیز ازدست‌داده خوب می‌فهمی؛ برای من هم همین کافیست. حرفش را نزنیم.

جان جان جان
حالا حقیقت گذشتن و رهاکردن برای دیگران است؛ به‌راحتی. از دستهای خالی ما، همه را بردارند هیچ خم به ابرو نمی‌آید.
می‌بینی؛ در همین دو بند هم میم به‌مرور از جان گرفته شد.

به اضافه ی عکس موهای سپید شده‌اش از هجر ... +

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

صبح جمعه نه به صدای اذان مسجد، نه به صدای زنگ ساعت بلند نشدم به نماز ... بیدار شدم اما قهر کرده بودم انگار ...

خواب دیدم من نیستم اما منم که طی یک سری اتفاقات وقتی قرار است بار یک کامیون را تحویل خریدارانش بدهیم نمیدانم چطور شد که نشد و در ادامه ی خواب یک ظرف بزرگ پر از گوشت خام(شاید قرمز) را در یک جایی شبیه کربلا از این خانه به آن خانه و دزدکی جابجا می‌کنم مبادا آنهایی که دنبالمان هستند پیدامان کنند و گوشت‌ها را بگیرند از ما ... خانه به خانه فرار می‌کردیم و راه گم می‌کردیم و همچنان می‌دویدیم و توی خواب فکر می‌کردم اینهمه می‌دوم پس چرا انگار پاهایم از خودم نیست و درد نمی‌گیرد ... انگار روی هوا می‌دویم بی کمترین احساس فشاری در پاهام ...

بعد خواب هادی را دیدم ... که آمده و برام پیام داده که از این دو هفته‌ای که نبوده (دو هفته‌ای که انگار شبیه تعطیلات عید است اما در نظر من عید نیست) چند روزش(سه یا چهار روز) را قسمت شده و بیت رهبری بوده و بقیه روزها را م یادم نیست ... بعد توی پیامش یک ظرف غذا بود برای من  ... یک ظرف خوراک مرغ که سس قرمز رویش را هم بخاطر می‌آورم و فکر اینکه روزهایی که نبوده هم یاد من بوده ... حتی روزهایی که بیت رهبری بوده از آنجا برایم سهم غذا آورده است ...

بیدار که شدم خوابهام یادم نبود ... الان تمامش بخاطرم آمد به یکباره ... گفتم بنویسمش ...

  • فاطمه‌‌ی پدر