دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

۴ مطلب با موضوع «صدات می‌زنم به زیارت» ثبت شده است

رفتم کربلا و برگشتم ... زیارتم قبول ..

اما دروغ چرا .. دلم آرام نشد ... هیچ آرام نشد ... یعنی تا آنجا بودم دلم آرام بود ... حالا ... دوباره اینجا و جای خالی ت مرا به آتش کشیده است از این فکر که چرا آنقدر پای ضریح ضجه نزدم تا امام دست از آستین معجزه درآورد از سر مهر و تو را به من برگرداند ...

نجف بودیم .. شب اول یا دوم ... خواب دیدم ... بیمار بودی ... بی حال بودی ... صورتت شکسته شده بود با چین های عمیق از شدت بیماری و بی حالی ... در آغوش کشیدمت و بوسیدمت ... و تو فقط به سختی یک کلمه گفتی : سکینه ... التماس وار ... که انگار نگرانش باشی ... که انگار سفارش کنی مواظبش باشم ... یا به یادش باشم ...

نمیشد توی خوابم خوشحال باشی؟ ... من چه خاکی به سر بریزم که نمی توانم خوشحالت کنم بابا! .. چه خاکی بر سر بریزم از این دوری ...

ساعتت را دست گرفتم و از شدت ازدحام جمعیت تا برسم پای ضریح دو ساعت طول کشید ... هی نگاه کردم به عقربه هایی که در نبود نبضت جان گرفته بودند و حرکت می کردند ... تو ماه ها بود رفته بودی و ساعتت تنها گذشت سه روز را نشان می داد ... از چهارشنبه‌ای که ساعتت را از دستت باز کردی و به مادر دادی تنها سه روز گذشته بود و به وقت ساعتت یکشنبه بود ... حالا در کربلا دوباره ساعتت جان گرفته بود ...

مادر گفت ساعتت را باید می‌انداختم توی ضریح و من می‌دانستم حتی اگر هزاربار دیگر هم پای ضریح برسم نمی‌توانم از یادگاری‌ات بگذرم ... مثل یادگاری‌های سکینه که بعد از بیست سال هنوز گوشه‌ی کمدم نشسته‌اند ... 

پدر ... دلم گرفته ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

دارم می روم کربلا ...

من نه .. تو داری می روی .. گفتم به جای تو ... برای تو .. با تو ... همین بود که قبول کردند ... همین بود که رفتنی شدم ...

یک وقت که نجف هستم از جلوی وادی السلام میگذرم ... آنجا که آرزوی هر جسم و روحی است اگر که بداند! ... از آنجا میگذرم و برای تو میخواهمش ... حرم که برم هم برای تو میخواهم دیدار و همنشینی همیشگی اش صاحبش را .. کربلا که بروم هم ...

من می دانم .. تو حواست به من هست ... تو هم مرا دوست داری .. و من دلتنگ این دوست داشتنهات می مانم همیشه ...

این پیاده رفتن را همراهم باش ... این رگ و پی و ریشه و خون و استخوانی که از توست را، دارم برمیدارم میبرم بین الحرمین ... به جای تو ... که تو رفته باشی ... که بنویسندش به پای تو ... که رفتن اربعینش نشانه ی ایمان است ... پارسال یادت هست ... گفتی نمیتوانی بیایی ... خسته ای .. امسال که همه خستگیهات در شده، همراهم باش ...

فدای همه خستگی هات ... از دور می بوسمت .. از این جهان می بوسمت و لبهام آن جهانِ‌ تو را لمس می کند .. فدای آن‌جهانی شدنت ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

برگشتم از اصفهان ...

روضه های مسجد دانشگاه اصفهان و مسجد دانشگاه صنعتی را می‌گذارم کنار روضه ی شب هفتم در قم ... شکر که روضه ی شب عاشورا را در وطن بودم ...

دلم نه که آرام نباشد .. اما خوش نیست ... نه که ناخوش باشد .. خوش نیست ... می فهمی ؟

اینکه باورم نمی‌شود دیگر تو را ندارم، دست خودم نیست ... خیلی امید داشتم به حضرت باریتعالی  ... اما دلم که شکست .. حالا هر چه ناز و نیاز مرا در قم می‌خرد باز برمی‌گردم سر خط اول که ؛‌الهی دل شکسته ام ... بابا دلم برایت تنگ است .. دعا کن دوباه و زود ببینمت ... آنقدر زود که از خاطرم برود سختی این روزهای فراق ... طلب زیارت اربعین کرده‌ام به نیت قدمهات که دیگر نیست .. 

  • فاطمه‌‌ی پدر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۰۸ آبان ۹۳ ، ۱۲:۲۹
  • فاطمه‌‌ی پدر