دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

۲۲ مطلب با موضوع «صدات می‌زنم به کلمه» ثبت شده است

امشب برای من مثل همان شب است ... همان شب آخر ِ به هوش بودنت ... همان شبی که قرص را در لیوان کوچک شیشه‌ای‌ام قاطی کردم و قاشق قاشق به خوردت دادم بلکه آرام شوی ... آرام نمی‌شدی اما به هیچ دارویی ... نه که نخواهی ... نمی‌شد ... فهمیده بودی ... چیزی را که من نمی‌خواستم قبول کنم ... نمی‌توانستم .

 

تسبیح فیروزه‌ی قمی‌ام را که بعد از رفتنت جانشین تسبیح دانه سبزِ گل گلی کربلایی شد،‌ دست می‌گیرم و می‌روم حیاط ... علفها را می‌کِشم جلوی گوسفندی که گوشه‌ی حیاط بسته‌اند ...  نمی‌دانم چرا نمی خوابد ... بیقرار است ... علف‌ها را یکی یکی بو می‌کشد و میلش نمی‌کشد ... در و دیوار را بو می‌کشد و از گوشه‌ی درِ راه‌پله جاروی دسته بلندی را که با لیف و شاخه‌های خرما درست کرده‌ای تا وسیله‌ی دستت باشد برای جارو کردنِ در حیاط، پیدا می‌کند و شروع می‌کند به خوردنِ شاخه‌های خشکش. گاهی هم به دندان می‌گیردش و با تکان سر می‌کشدش به سمت خودش تا شاخه‌های بیشتری داشته باشد برای خوردن ... گفته بودم به جای دست‌هایت چقدر حساسم؟! ... گفته بودمت، می‌دانم! ... خواستم مانعش شوم ... اما نشدم ... نگاهش کردم و گفتم نوش جانت ... دلم برای گوسفنده می‌سوزد بابا ... گفته بودم هر بار توی حیاط قربانی می‌کردید من دلم تا ته برای گوسفند ماجرا می‌سوخت؟ ... نگفته بودم، می‌دانم ... بعد یادم آمد که تو حتی دل نگاه کردن به بریده شدنِ سر هیچ جانداری را هم نداشتی ... وقت سر بریدن می‌رفتی یک جایی که آن‌جا نباشی ... توی حیاط پر شده از بوی گوسفند و من اصلا از بوی گوسفند بدم نمی‌آید ... همانجا کف حیاط،‌ روی موزاییک‌هایی که آنها هم تو را به یادم می‌آورند دراز می‌کشم و به خرچ خرچِ دندانهای گوسفند که حالا میلش به علف‌ها هم کشیده، گوش می‌دهم و دانه دانه سوره‌ی حمد روی هم می‌اندازم برای دل‌ت ... همان حمد‌هایی که نذر سلامتی‌ت کرده بودم و فرصت نشد همه‌شان را بخوانم .. همان حمد‌های کوچه پس‌کوچه‌های اصفهان ... تصمیم ندارم گریه کنم ... محو شده‌ام در فضا ... به قربانی فردا فکر می‌کنم ... دلم می‌خواهد حمد‌هایی که برای تو می‌خوانم آرام‌ش کند و چند ساعتی بخوابد به جای این‌همه سر پا ایستادن و بی‌قراری کردن ... دلم می‌خواهد زبان داشته باشد تا باهاش حرف برنم ... بهش بگویم فردا که رفتی ... بگرد،‌ صاحبت را پیدا کن. برو زیر دستش تا دست بر سرت بکشد ... دلم می‌خواهد بهش بگویم خوش‌به حالت که فردا می‌روی ...

 

امروز بعد از خواندن دعای عرفه، فکر کردم مرگ با آدم چه می‌کند ... خیلی وقت‌های این سه ماه و 12 روز که رفته‌ای به این فکر کردم که مرگ واقعاً با آدم چه می‌کند ... بعد از دعا بلند شدم و به حیاط رفتم ... سر راه از اتاق که به هال رفتم تو تکیه داده بودی به بالش توی هال .. از هال که به آشپزخانه رفتم تو نشسته بودی روی صندلی آشپزخانه،‌ همانجا که همیشه می‌نشستی... از در آشپزخانه که رفتم توی حیاط، تو، هم روی سکوی توی حیاط نشسته بودی،‌ هم روی چهارپایه‌ی کنار شیر آب، هم روی سکوی جلوی روشویی جوراب‌های گلوله شده‌ات را از توی کفش‌هات بیرون می‌کشیدی و یکی یکی می‌پوشیدی .. هم از در حیاط بیرون می‌رفتی .. هم از در حیاط وارد می‌شدی و بوی عرفه‌ی یادمان شهدا را با خودت به حیاط آورده بودی .. قبل‌تر ها فقط یک‌جا می‌توانستی باشی .. اما حالا همه‌جا هستی، همزمان .. بله! مرگ دقیقاً با آدم همین‌کار را می‌کند.

 

فردای آن روز که از شب‌ش حرف می‌زدم آن بالا ... دلم خیلی گرفته بود ... بلند شدم و رفتم خانه‌ی معلم پیش مادر و بقیه ... چای را که توی لیوان شیشه‌ای‌ام ریختم ترک خورد و توی دستم از وسط دو نصف شد ... قرار نبود این لیوان با چای ترک بردارد ... بار اولش نبود این که شد بار آخرش! ... به داداش نگاه کردم ... به لیوان شکسته‌ی توی دستم که چای ازش سرازیر شده بود کف زمین چشم دوخته بود و غم توی چشمهاش موج می‌زد ... دیشب که توی همین لیوان قرص آب کرده بودم و قاشق قاشق گذاشته بودم دهنِ بابا،‌ او هم کنارم ایستاده بود ... ته چشم‌هاش حقیقت دو دو می‌زد برای فریاد شدن که او هم فهمیده ... و من هنوز نمی‌خواستم ... نمی‌توانستم، حتی اگر تمام لیوان‌های دنیا توی دستم بی‌هوا از وسط دو تکه می‌شدند ...

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

شب که می‌شود،‌چراغ‌ها را که خاموش می‌کنند، صدای نفس‌های به خواب رفته که بلند می‌شود، نفسم را توی سینه حبس می‌کنم و گوشهام را تیز، که صدای نفس‌ها را از هم تشخیص دهم ... این یکی مامان است ... این یکی داداش ... این یکی آبجی بزرگه است و این یکی هم ته‌تغاری خانه که بیخواب شده و صدای نفس‌ش صدای نفسی‌ست که هنوز بیدار است ... بعضی شب‌ها صدای پاش هم می‌آید که بلند شده و می‌رود بغل مادر، بلکه آرام شود آنجا ... یک جایی هم هست که صدای هیچ نفس‌کشیدنی نمی‌آید دیگر ...
خانه را که در تاریکی دور می‌زنم برمی‌گردم به اتاق ... یکی‌یکی صفحه‌ی دوستان را باز می‌کنم ببینم امروز نفس کشیده‌اند؟ ... آخرین باری که نفس کشیده‌اند کِی بوده؟ ... راحت نفس کشیده‌اند یا سختشان بوده دَم و بازدم زندگی؟ ... گوش می‌دهم ببینم حالا که خوابند، نفسشان آرام است ؟ ... و دعا می‌کنم برای خواب و بیداریِ راحتشان ...

خدایا تو که همیشه‌بیدار عالمی ... به منِ بی‌خواب سر بزن ... دوستم داشته باش ... دعا کن برام ... نمی‌دانم این اشک‌ها چه از جانم می‌خواهند ... کور می‌شوم آخر ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

فقط دمپایی های تو جلوی در هال زیادی بود ... لباسهای تو روی جارختی زیادی بود ... کفش‌های تو روی جاکفشی زیادی بود ... فقط نشستن ِ تو روی سکوی توی حیاط زیادی بود ... جای زیادی گرفته بودی ...

جای دمپایی‌هات جلوی در هال خالی‌ست ...جای لباسهات روی جارختی ... جای کفش‌هات روی جاکفشی ... جای نشستن‌ت روی سکوی توی حیاط ... جای خوابیدنت گوشه‌ی اتاق ... روبروی تلویزیون ... میانه‌ی هال ... روی صندلی آشپزخانه جای نشستنت‌ت ... خالی‌ست ...

از وقتی رفته‌ای این خانه پر شده از جای خالی‌ات ... چرا من زیادی نشده بودم ... چرا تو ؟!!!

 

وقتی رفتی جای خالی‌هات زیاد شد ... اما این دنیای تنگ هیچ فراخ‌تر نشد برای کسی ... چه دنیای بخیلی بود که داشتن‌ت را به من ندید ...

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

هنوز هم بعضی وقتها، با اینکه همین‌جا نشسته‌ام ... با اینکه مدتهاست همین‌جا نشسته‌ام ... همین‌جا که تو می‌دانی کجاست ... با این‌که نشسته‌ام و به سپیدی دیوار روبرو خیره شده‌‌ام ... اما باز هم بعضی وقتها روحم بلند می‌شود می‌رود می‌نشیند توی یکی از تاکسی‌های اصفهان و تسبیح سبزِ گل‌دارش را از توی جیب کوجک کیفش بیرون می‌کشد و تا برسد به بیمارستان، تند و تند و تند و آرام‌آرام لاحول می‌گوید و دانه‌های تسبیح را یکی روی دیگری می‌اندازد ... آنقدر لاحول می‌گوید که تا می‌رسد به جلوی در آی‌سی‌یو در و دیوار و سنگ‌فرش بیمارستان توی چشمهاش آب می‌شوند و می‌چکند از قدرت لاحول ... ...

 

هنوز هم بعضی وقتها توی خیابانهای شهر راه می‌روی و می‌بینمت ... هنوز هم شب‌ها می‌روی پیاده‌روی و من می‌بینم که برگشته‌ای و آمده‌ای داخل حیاط و داری در خانه‌ را می‌بندی ... همان‌شکلی ... همان رنگی ... همان‌بویی ...

می‌دانی؟ ... از وقتی رفته‌ای، یک لاحول هم روی یک لاحول دیگر نیانداخته‌ام ؟!! ... می‌دانی حتما ! ... عوضش تا دلت بخواهد استغفرالله ورد زبانم شده ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

من امشب برای آیت الله مهدوی کنی دعا می‌کنم ... به شِفا یا شَفا دادنت هم اصرار ندارم ... دکترش گفته است او به کمای عمیق رفته است و آسیب هایی که به مغزش رسیده غیر قابل جبران است ... و من می دانم منظور دکترش چیست ... عکسش را دیده ام و میدانم آدمی که زیر این دستگاه‌ها خوابیده باشد در چه وضعیتی قرار دارد ... من فقط آرامشش را می‌خواهم ... خسته شده ...

من امشب برای تمام خسته‌جان‌هایِ بیهوش روی تخت تمام بیمارستان‌ها که مرگ دست انداخته بر بندِ نازکِ گردن‌شان دعا می کنم ... برای آرامش‌شان ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

شب میلادتان است آقا ؟

تولدتان مبارک مهربان ِ دو عالم ... ایها الرئوف!

یادتان هست درِ آی سی یو شماره ی حرمتان را گرفتم ؟

یادتان هست بابا داشت جان می‌داد و من جان بابا را گره زده بودم به پنجره فولادتان؟

یادتان هست یکی از زوار بلند فریاد زد الفاتحه مع الصلوات و پرستار از درِ آی سی یو آمد بیرون و نگاهم کرد و ... دل من فرو ریخت ...

یادتان هست باهام مهربان نبودید ؟ ... و با بابام هم ... ما جزء دو عالم نبودیم آن شب؟!

حواستان هست بابام یک روزی از روی تخت بیمارستان زائر شما بوده؟

حواستان هست که الان هر جا هست آب توی دلش تکان نخورد ؟

به خدا، شکایت می‌برم از شما به خواهرتان اگر ...

به خدا منِ ویران هنوز هم امیدم به شماست ...

به خدا دلم گرفته و تنگ است ...

دلم فرو ریخت کف بیمارستان ... کنار قتلگاه ... روی سرامیک‌ها ... و روزی هزاربار همانجا می‌میرد دلم ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

یادم نمی آید حرفی روی حرف‌هات زده باشم ...

 

* امشب چیزی که تو در من شروع کرده بودی ... تمام شد ... مطابق میلت .

  • فاطمه‌‌ی پدر

مگر عاشقی چیست ؟

جز اینکه تو از هر کوچه بگذری، من آنجا نشسته‌ام ؟

شهر پر از نشستن‌های من است و پر از عبورهای تو ..

 

× هیج دقت کرده‌ای ... از پارسال تا الان یک قـــرن گذشته به ما ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

خاطب الله تعالی داوود و قال:

یا داوود .. انت ترید و انا ارید .. ولا یکون الا ما ارید .. فان رضیت لما ارید .. اعطیتک ما ترید .. و ان لم ترضی لما ارید .. اتعبتک فیما ترید .. ثم لا یکون الا ما ارید .. فانّی فعال لما ارید

ای داود! من چیزی را اراده می کنم و تو هم چیزی را قصد می کنی .. و واقع نخواهد شد مگر آنچه که من اراده کرده ام .. پس اگر به آنچه من اراده کرده ام راضی شوی .. هر آنچه را اراده کنی به تو می دهم و اگر به آنچه من اراده کرده ام رضایت ندهی تو را در راه آنچه اراده کرده ای به تعب و سختی می افکنم و سپس واقع نخواهد شد مگر آنچه من اراده کرده ام ... و من توانا هستم به آنچه اراده کرده‌ام .

 

صبورم .... صبورم به رفتن‌ها و آمدن‌ها ... داشتن‌ها و نداشتن‌ها ... به گفتن‌ها و نگفتن‌ها ... آنقدر صبورم که تمام ِ دنیا در من متوقف شده ... ایستاده و من می‌گذرم ... ایستاده‌ام و او می‌گذرد ... آنقدر صبورم که هستی به احترام صبرم تمام قد ایستاده ...

 

* حالا دیگر مقام تسلیم یا مقام رضا ؟ ... چه فرقی دارد ؟ ... صبورم با تمام حضورم ...

*  حالا دیگر نه گوش‌هات را کر می‌خواهم نه چشم‌هات را کور و نه زبانت را لال ... ببین،‌ بشنو، بخوان ... صبرم را ... و حرفی اگر داری بزن ... تا یوم الحساب راهی نیست .

  • فاطمه‌‌ی پدر

چرا دوستم نداری ؟

یا بهتر بگویم؛

می‌شود مرا دوست بداری ؟

  • فاطمه‌‌ی پدر