فدای بابا ..
خیلی غصهدارم ... مسافرت میرم .. میخندم ... حرف میزنم .. فلم می بینم .. دنبال کار و کاسبی م هستم .. اما دلم آشوبه .. کافیه به چشمات فکر کنم تا این وجودی که به زور خداخداکردنهام سرپا مونده از هم بپاشه ... بعضی روزا نمیتونم ... وقتایی که الهام میگه بابای آقا مجید گوشه بیمارستان افتاده و به تو نگفتم که ناراحت نشی.. وقتایی که یاس میگه بابام سکته کرده و حالش خوب نیست و ان چند روز که نبودم بهت دروغ گفتم مهمان داریم تا ناراحت نشی ... من میشینم یواشکی دور از چشم مامان گریه می کنم ...
باباجان ... اگر به دل خودم بود این سیاه رو تا آخر عمرم در نمی آوردم .. ولی مامان راضی نیست ... گریه میکنم وقتی لباسایی رو میبینم که وقتی تو بودی می پوشیدم ... قلبم آتیش میگیره و کسی چه میدونه آتیش گرفتن قلب یعنی چی ..
خدایا این کمدبندی جدید رو نیستی ببینی .. دلم میسوزه برای خودم که تو رو ندارم ... دلم میسوزه برای خودم که خدا تو رو ازم گرفت و داغ به دلم نشوند ... دلم برای چشمات میسوزه ... دلم برای زخم پیشونیت میسوزه ... دلم برای زخم پشت گردنت میسوزه ... دلم برای طپش قلبت میسوزه ... دلم برای دستات میسوزه ... دلم برای بوسه هایی که باید به دست و پات میزدم و نزدم میسوزه ..
خدایا کاش زود تمام شه این دنیا و باز ببینمت .. این خوابایی که می بینم رو نمیتونم بفهمم ... چرا توی خوابم ناراحتی ... فدات بشم الهی ... تو فقط بگو چکار کنم برات ...
- ۹۴/۰۵/۲۱