دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

از این روزها ...

شنبه, ۲۹ شهریور ۱۳۹۳، ۱۱:۰۲ ب.ظ

هنوز هم بعضی وقتها، با اینکه همین‌جا نشسته‌ام ... با اینکه مدتهاست همین‌جا نشسته‌ام ... همین‌جا که تو می‌دانی کجاست ... با این‌که نشسته‌ام و به سپیدی دیوار روبرو خیره شده‌‌ام ... اما باز هم بعضی وقتها روحم بلند می‌شود می‌رود می‌نشیند توی یکی از تاکسی‌های اصفهان و تسبیح سبزِ گل‌دارش را از توی جیب کوجک کیفش بیرون می‌کشد و تا برسد به بیمارستان، تند و تند و تند و آرام‌آرام لاحول می‌گوید و دانه‌های تسبیح را یکی روی دیگری می‌اندازد ... آنقدر لاحول می‌گوید که تا می‌رسد به جلوی در آی‌سی‌یو در و دیوار و سنگ‌فرش بیمارستان توی چشمهاش آب می‌شوند و می‌چکند از قدرت لاحول ... ...

 

هنوز هم بعضی وقتها توی خیابانهای شهر راه می‌روی و می‌بینمت ... هنوز هم شب‌ها می‌روی پیاده‌روی و من می‌بینم که برگشته‌ای و آمده‌ای داخل حیاط و داری در خانه‌ را می‌بندی ... همان‌شکلی ... همان رنگی ... همان‌بویی ...

می‌دانی؟ ... از وقتی رفته‌ای، یک لاحول هم روی یک لاحول دیگر نیانداخته‌ام ؟!! ... می‌دانی حتما ! ... عوضش تا دلت بخواهد استغفرالله ورد زبانم شده ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی