دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

بعد از تو تمام شد،

دخترت.

  • فاطمه‌‌ی پدر

دیگه باروم نمیاد که تی دست بگیرم بیادت

ولی خودت شاهدی هر روز و هر لحظه بیادتم.خودت شاهدی که چه غمی پنجه انداخته بر ماهیچه های قلبم، از نبودنت

بی تو ضعیفم. بی تو هیچی نیستم. تو که رفتی تمام من رو هم با خودت بردی ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

روزت مبارک. دلتنگتم.

 

تنهام بی تو

  • فاطمه‌‌ی پدر

دلم برات تنگ شده. هنوزم وقتی بارون میاد تی رو دست میگیرم و حیاط رو تی میکشم و به یادت نفس میکشم .. و خیلی وقتهای دیگه

  • فاطمه‌‌ی پدر

نبودم ننوشتم .. رفته بودم کمی برای زندگی تلاش کنم .. برای عشق .. برای دوست داشتن ..

می دونم خطاهام رو می بخشی .. می دونم نگاهت به من بود تا توانا بشم دوباره .. می دونم روح ت کنارم بود که خطا نکنم .. که اگر خطا کنم کمکم کنه .. از خطا بیرون بکشدم ..

قسم که به تو رسید زنده شدم دوباره ..

ممنون که هستی .. ممنون که خونت توی رگهام جاریه .. ممنون که مواظبمی ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

چیزهایی که بعد از رفتن تو در وجودم شکست و شسکتنشون ادامه داره، مهمترین‌های زندگیم بودن ..

حالا زندگی جریان داره .. بدون من .. و من در جریان زندگی هستم بدون تمام دوست داشتنیم هام ..

نگاهم به جبار بودن خداست .. اما دلم نمیخواد عوض چیزهایی که که دوستشون داشتم و در من شکستند حتی به بهانه ی بهتر بودن چیزهای جدید، جایگزینی قرار بده ...

انتظاری ندارم .. نا امید نیستم .. فقط انتظاری ندارم جز همانها که بود و به خداوندی خودش ازشون گذشتم ... نه که نخوامشون .. فقط گذشتم .. سختم شد ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

دلم گرفته بابایی .. دلم گرفته ..

کاش بودی ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

خیلی غصه‎دارم ... مسافرت میرم .. میخندم ... حرف میزنم .. فلم می بینم .. دنبال کار و کاسبی م  هستم .. اما دلم آشوبه .. کافیه به چشمات فکر کنم تا این وجودی که به زور خداخداکردنهام سرپا مونده از هم بپاشه ... بعضی روزا نمیتونم ... وقتایی که الهام میگه بابای آقا مجید گوشه بیمارستان افتاده و به تو نگفتم که ناراحت نشی.. وقتایی که یاس میگه بابام سکته کرده و حالش خوب نیست و ان چند روز که نبودم بهت دروغ گفتم مهمان داریم تا ناراحت نشی ...  من میشینم یواشکی دور از چشم مامان گریه می کنم ...

باباجان ... اگر به دل خودم بود این سیاه رو تا آخر عمرم در نمی آوردم .. ولی مامان راضی نیست ... گریه میکنم وقتی لباسایی رو میبینم که وقتی تو بودی می پوشیدم  ... قلبم آتیش میگیره و کسی چه میدونه آتیش گرفتن قلب یعنی چی ..

خدایا این کمدبندی جدید رو نیستی ببینی .. دلم میسوزه برای خودم که تو رو ندارم ... دلم میسوزه برای خودم که خدا تو رو ازم گرفت و داغ به دلم نشوند ... دلم برای چشمات میسوزه ... دلم برای زخم پیشونیت میسوزه ... دلم برای زخم پشت گردنت میسوزه ... دلم برای طپش قلبت میسوزه ... دلم برای دستات میسوزه ... دلم برای بوسه هایی که باید به دست و پات میزدم و نزدم میسوزه ..

خدایا کاش زود تمام شه این دنیا  و باز ببینمت .. این خوابایی که می بینم رو نمیتونم بفهمم ... چرا توی خوابم ناراحتی ... فدات بشم الهی ... تو فقط بگو چکار کنم برات  ... 

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

دارم فکر مکنم این اجازه ی زیارت دادنهای قم نه برای طلب سلامتی برای تو بود ... می دونستند که تو رفتنی هستی و اگر من رو نگه ندارند از دست میرم ... در به رو من باز کردند چون وقت از دست رفتنم نبود ...

 

دلتنگم ... ان پنجشنبه سفر هفتم رو به نیتت خواهم رفت ... دلتنگم

  • فاطمه‌‌ی پدر

دلتنگتم ...

صبحه .. از حمام که میام بیرون میگه مگه نگفتم این سیاهت رو دربیار ... نمیتونم ! نمیتونم!

صاحب لباسفروشی داره با شاگرد مغازه ی بغلی تند و تند حرف میزنه. عصبانیه ... از دست شاگرد مغازه ش که بابت بی نظمی هاش دعواش کرده و اونم قهر کرده .. میگه خانم ببخشید وسط خریدتون من انقد حرف میزنم .. نگاش نمیکنم .. سر تکون میدم که مهم نیست ..

از در ترمینال که میزنم بیرون اون همینطوری که داره منو نگاه میکنه از کنارم رد میشه و میره داخل .. یه چیزی رو شونه هام سنگینی میکنه ... توی خیابون کنار آبسرد کن لیوان رو از تو کیفم در میارم و پشت سرم رو نگاه میکنم ... اومده دنبالم ... صبر میکنم رد بشه ...  میگذره و چند متر اون طرفتر برمیگرده نگاهم میکنه .. اخم میکنم و فکم رو محکم رو هم فشار میدم .. میره ..

پسره مثل توپی که از لوله ی توپ شلیک میشه، شاکی داد میزنه خیال کردی ندیدم از تو پژو پیاده شدی؟ .. دختره برمیگرده .. کیف و کفش قرمز ست کرده با مانتو شلوار و مقنعه ی مشکی ... رد میشم ... کیسه ی خاک گل سنگینه ... سر میدون باز پسره و دختره رو می بینم که دارن دعوا میکنن .. پسره دعوا میکنه ... دختره هیچی نمیگه ... مردم نگاهشون میکنن ...

ساعت یک ربع به نه .. در ترمینال که پیاده میشم زیادی ساکته همه جا ... یک داره در رو میبنده ... میرم تو .. میگه خانم دیر اومدی ساعت حرکت عوض شد، هر چی زنگ زدم شماره ت خاموش بود. الانم دیگه دیره بخوای با ماشین اندیمشک بری .. میگم گوشیم روشنه .. چک میکنیم .. شماره رو اشتباه ثبت کرده .. حوصله ناراحت شدن ندارم .. می پرسم الان اینجا تعطیله؟ .. میخنده ... میرم رو صندلی روبروی پنکه میشینم و به قطره های عری که از قوس کمرم میره پایین فکر میکنم ... یک دقیقه بعد میگم آقا یه ماشین برای من بگیرید برگردم خونه ..

 

آقاهه صبح توی ترمینال جلوی آب سرد کن تا منو پشت سر خودش دید بطرش رو از زیر شیر آب کشید کنار و اومد عقب ... هر چی گفتم شما بفرمایین من بعد از شما ... راضی نشد . به شدت سرشو تکون داد که نه. شما اول .

 

گلفروشه یه پیرمردی بود پاچه های تنبونش رو بالا زده بود و یه زیر پیرهنی آبی کمرنگ نازک تنش بود ... بهش گفتم آقا گل شمعدونیم خشک شده ... چیکار کنم خشک نشن دیگه این موقع سال ... گفت گرمه دخترم .. تو اتاق هم که دوام نمیارن ... بیست روز دیگه بیا خودم بهت گل میدم ... پول خاکها رو که بهش دادم پول رو تو هوا تون داد گفت خدا بده برکت! خدا بده برکت! نری الان از جای دیگه بخری . بیا خودم بهت گل خوب میدم ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

فَلاََ نْدُبَنَّک َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْکِیَنَّ لَک َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَیْک َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاک َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِکْتِیابِ

صبح و شام بر تو مویِه میکنم، وبه جاى اشک براى تو خون گریه میکنم، ازروى حسرت و تأسّف و افسوس بر مصیبت هائى که برتو وارد شد، تا جائى که از فرط اندوهِ مصیبت، و غم و غصّه ی شدّتِ این حزن جان سپارم

 

ساعتشو نگاه می کردم زار می زدم. مسواکش رو میگرفتم دستم زار می زدم. یقه لباسشو میشستم زار می زدم ...

نشسته بود پشت به من روی زمین و صورتش رو برگردونده بود سمتم ... شلال موهای بلند و سیاهش که به زمین رسیده بود ... از ته دل میخندید که ببین موهای قشنگم رو .. و من خیره شده بودم به گلهای ریز زرد و سرخ روی موهاش ..

پرسیده بود چرا اینقدر بی تابی؟ توکل کن .. گفته بودم خواب موهاشو دیدم . بعد بیست سال می خندید از ته دل ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

من قبل از اینکه از خونریزی خنجری که توی قلبم فرو رفت بمیرم ، بخاطر دیدن دست عزیزترینم که خنجر رو فرو میکرد مرده بودم ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

بچه بودم .. می نشستم کنارش و ساعت ها باهاش بازی میکردم و برام حرف میزد. پیر شده بود .. پوست پشت دستش رو با  دو تا انگشتم میگرفتم و اروم میکشیدم بالا .. تا بیاد برگرده به حالت قبلش خیره خیره و با لذت به برگشتنش نگاه میکردم ... هیچی نمی گفت .. اجازه میداد بارها و بارها اینکار رو بکنم ...

بچه بودم ... دراز میکشید روی کمر دراز میکشید و من می ایستادم پایین پاهاش ... زانوهاشو خم میکرد و کف پاشو میچسبوند به شکمم و دستامو میگرفت و روی کف پا منو میکشید بالا .. مدتها من رو اون بالا نگه میداشت ... خسته می شد اما باز من رو اون بالا نگه میداشت و با چرخوندن زانوهاش به اطراف توی هوا منو میچرخوند ... زانوها و کمرش خسته میشد اما پاهاشو پایین نمی آورد ... می دونست خیلی این بازی رو دوست دارم ... کم نمیذاشت

بچه بودم... چهار زانو می نشست روی زمین و من از سر و کولش می کشیدم بالا و دو پام رو میذاشتم دو طرف شونه هاش ... می رفتم اون بالا و سر پا می ایستادم و نگران تنی نبودم که زیر پام میلرزه و جوری تعادل رو حفظ میکنه که من نیفتم ...  مثل کسی که قله ای رو فتح کرده هر بار ذوق میکردم و از اون بالا با داد و فریاد و هوراا می پریدم پایین ... و دوباره از نو ... هر بار کلاه و شله و گیس های دوطرف بافته ی بختیاریش به هم میریخت اما هیچوقت منعم نمیکرد ... پاهای من درد میگرفت و کمر او درد نمیگرفت هیچوقت ...

 

بچه بودم .. کف پات یه خال قهوه ای بزرگ داشتی که از توش یه تار موی سیاه زده بود بیرون ... یه خال نرم نه برجسته ... فقط نرم ... وقتی خسته و کوفته از سر کار برمیگشتی و میخوابیدی کنار پات می نشستم و یواشکی با انگشتم روی خال رو فشار میدادم .. هیچی نمیگفتی ... فقط یهو انگار که دردت اومده باشه یا قلقلکت داد باشم پات رو مکشیدی عقب و نه به حالت اعتراض می گفتی : نچ! ... یه بار و دوبار و سه بار و ... هیچوقت نمیگفتی نکن!

بچه بودیم ... وقتی صدای پات توی حیاط میپیچید که یعنی از سر کار برگشتی هر کدوممون یه طرف خودمونو به خواب میزدیم که یعنی ما خوابیم اما یواشکی و ریز ریز به هم میخندیدیم... همین که میومدی توی خونه همه با ذوق و سر و صدا از خواب می پریدیم و تند تند میگفتیم خدا قوت!خدا قوت! ...  خیال میکردیم نمیدونی خودمون رو به خواب زدیم و این بازی هر روز و شبی بود که تو از سر کار بر میگشتی ... دلم برای خدا قُوَدَت گفتنهای اون روزامون تنگ شده ..

بچه بزرگتری بودم ... از شیشه ی سرویس مدرسه می دیدم زل آفتاب ایستادی کنار همکارات منتظر سرویس شرکت ... توی سرویس مدرسه گرم بود ... بیرون آفتاب بود و از دور قطره های عرق رو می دیدم ... و انگشت شستی که روی پیشونی کشیده میشد و شرشر عرق رو از جبین می گرفت ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

اون بدترین سال، همین روزهایی که گذشت، آرزوی من به دوش کشیدن تو بود از نجف تا کربلا ... پیاده ... اربعین ... خیلی التماس کردم و امید از درونم پر کشیده بود و این التماسها نخ باریک و پوسیده‌ای بود برای جدا نشدن ... خدا خودش می دونه اگر قسمتم نمی شد چه ویرانه ی ویران تری می شدم ... رفتم و به پاهای تو قدم قدم رفتم از حرم پدر تا بین الحرمین پسرها ... سپردمت دست خودشون که پناه روزها و شبهات باشن ... یادم نیست تشکر کردم یا نه ... خدایا شکرت ...

اربعین امسال رو با عطش بیشتری طلب کردم ... من زمین خورده ی حکمت های سخت و برگشت ناپذیرتم ... شاخه شکسته ای بیش نیستم و ترمیم شکستگی قلبم فقط به کربلا امکانپذیره ... زمینم نزن بیشتر از این ... دنیا رو برام جهنم‌تر نکن با رد آرزوها و خواسته های زیاده از حدّم ...

منتظر اجابتم یا رب العالمین ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

پیرتر و عاقل شده تر از اون هستیم که بعد از اصرار به گسترده تر کردن ارتباطمون با هم،پی اصرارمون رو بگیریم ... هر دومون این رو خوب می فهمیم و گله ای نداریم از این بابت ...

حالا هر از گاهی از بیست متر اون طرف تر و پنج ماه جلوتر، میاد سمت من و گرمتر از هر کس دیگه ای چندبار صورتم رو می بوسه و دلش آروم نمیگیره و محکم بغلم می کنه ... محکم ترین بغل دنیا ... خونه یکی شده دلهامون ... تا سه چهار بوسه و یک آغوش تنگ و گرم رد و بدل بشه کل حرفهامون رو دلی با هم زدیم .. بی که کسی بشنوه ...

چروک ریز کنار چشمهاش رو می بینم ... رد سفیدی موهام رو نمی بینه ... 

یادم میاد اون روز سر چهار راه شماره ش رو بهم داد و رفت دنبال زندگیش ... و دیگه ندیدمش حتی توی قامت خمیده ی تو وقتی پشت کرده بودی بهم و ظرف می شستی و غصه می خوردی ... پنج ماه جلوتر ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

با خودت مسواک و خمیر دندون آورده بودی ... وقتی خمیردندونو فشار دادی رو مسواک فهمیدی قدیمیه و خمیرش سفت شده ... چرا یادم نماد بهت خمیر دندون دادم یا نه ... چرا یادم نمیاد؟ ... نکنه نداده باشم بهت ؟ ... خمیردندون ندادم بهت باباجان؟؟

 

اون روز که ناهار آماده نکردم همون روز که اشتها نداشتی ... اصلا تو خیلی وقت بود می ترسیدی چیزی بخوری .... اون روز که واسه خاطر آبجی ناراحت بودم و ناهار آماده نکرده بودم با بدخلقی ... اون روز که گفتم میوه هست خودتون بخورید ... همون روز که خودت رفتی توت فرنگی شستی با علی نشستین کمی خوردین ... یاد اون روز هم داغونم میکنه باباجان ...

خیلی دلخسته م از این دنیا ... کی می بینمت دوباره ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

امشب هیچوقت تمام نشد ... امشب یکساله که ادامه داره ... امشب من ساعت دو صفر چهل و چهار جلو در بخش آی سی یو شماره حرم امام رضا رو میگیرم و التماس میکنم که به حق جوادش بهم رحم کنه ... اما یکی از توی جمعیت بلن فریاد میزنه انا لله و انا الیه راجعون ... دلم زیر دست و پاست ... خودم زیر سم اسب ... یک ساله گوشی دستمه ... یک ساله که رد شدم ... یک ساله که سیلی زدی به صورتم و گفتی برو ... و من یک ساله زیر دست و پام ...زیر سم اسب ... دلتنگ ... دلتنگ .. دلتنگ ... نگران بابا ... دلتنگ بابا ...

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

شب خواب به چشمت نیاد تا سحر و سحر میلت نکشه به سحری. اذان بگن و بری رو سکوی توی حیاط بشینی و زار بزنی از عمق وجودت. رنگ آسمون ک رو به روشن شدن بره چادر نمازت رو برداری و روی موزاییک های حیاط و زیر سقف بلند آسمون نمازت رو بخونی و صبر کنی و صبر کنی و صبر...
کنار سنگ قبر بشینی و ته دلت خالی باشه از همه چی . خیره بشی به عکس حک شده روی سنگ و انا انزلناه و ... بلند شی بسته های پذیرایی که با معصوم و نرگسی آماده کردی بین جمعیت تقسیم کنی ...
ساعت 12 بشه و همه برن و ساعت 1 بشه و همه بخوابن و تو قابلمه های بزرگ مراسم رو بکشی کنار شیر آب و شروع کنی به سابیدن و انا انزلناه ...  موزاییک های حیاط رو که از فرط رفت و آمد و گرد و خاک و اثر پخت و پز سیاه شده بشوری و بسابی و تی بکشی و  اجاق گازهای سنگین رو به کمترین سر و صدا جابجا کنی و همه خرده ریزا و ریخت و پاشها را جمع کنی و جنگل آلوئه‌ورای مامان رو آب بدی و بری آشپزخونه ... سری آخر استکان نعلبکی رو بعد از ده بیست بار پر و خالی شدن بشوری و همه اضافه ها رو حذف کنی و بری حیاط و سرت رو بگیری زیر آب شیلنگ و آب سرد از لابلای شرابه‌ی سیاه موهای بلندت برسه به پوست سرت و یخ آب بشه توی دل داغت و زیر ریزش آب و برسی به جواب مهمترین سوال زندگیت و فکر کنی که همین درسته! تو آفریده شدی که یک شب تنها اونقدر بشوری و بسابی و بسوزی تا از درد نتونی به راحتی کمرت رو بلند کنی،فقط به هوای اینکه فردا صبح وقت خوابی لبخند محوی روی لبها مادرت بشینه... ساعت سه باشه و دیگه تمام ریخت و پاشهای این چند روز رو محو کرده باشی و فقط مونده باشه جاسازی مواد غذایی و سبزیهای باقیمونده ی مراسم ... پوست دستت گز گز کنه و یادت بیاد نشستی کنار دختر خاله به سالاد درست کردن که بهت بگه خدارو شکر انگار کمی آب رفته زیر پوستت. و تو یاد افتاده باشه به اون هشت کیلویی که توی چند روز کم کردی و این ده کیلویی که این دوماه اضافه کردی و باز یادت افتاده باشه به اینکه که هیچوقت توی عمرت همچین وزنی نداشتی و جواب بدی یعنی انقد معلومه؟ و اون بگه آره! آخه داغون شده بودی. صورتت واقعا از بین رفته بود. و تو یادت بیفته به چال لپی که یک ماهه توی لبخندای زورکی روبروی آینه خودش رو بهت نشون میده ... دوباره به اطراف نگاه کنی و با خودت بگی جمع کردن این یکی دیگه کار خود مامانه و ساعت 3 و نیم شده باشه و سحری بخوری و خوشحال باشی از اینکه مامان وقتی بیدار شه خوشحال مشه از حیاطی که دیگه شبیه دیشب نیست ... و شبیه هیچ شب دیگه ای توی این یکسال ...
ساعت 4 باشه و سحری خورده باشی و بقیه رو بیدار کنی برای سحری و خودت توی تاریکی دراز بکشی منتظر اذان و چشماتو ببندی و فکر کنی چقدر توانا شدی برای اینکه علیرغم تمام ترسها، طلوع امروز صبح رو نبینی ... و چقدر بی نیازی از بودن ...
این همه گفتم که بگم سلام باباجانم. سحریت بخیر. این سیاه از تن من بیرون نمیره ... من تا آخر عمرم عزادر رفتنت هستم ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

حالم خوب نیست .. انتظار نداری که حالم خوب باشه؟ ... حالم اصلا خوب نیست ...

دل تن گــــــــــــم

  • فاطمه‌‌ی پدر

یه روز می رسه که آدم متوجه میشه تند و کند کردن ضربان قلبش دست خودشه ... میلی به تند کردنش نداره دیگه، اما می تونه به اشاره ای نگهش داره ... من از خاطراتم فرار میکنم ... از خاطرات این روزهام ... از اون با تو مهتاب شبی هام و از این بی تو مهتاب شبی هام ... می ترسم از قلبی که ضربانش کند میشه وقتی خاطره ها جلو چشمش زنده میشن ... می ترسم ... و حتی می ترسم بگم ای کاش نمی ترسیدم ؛ که ایستادن این ضربان نهایت آرزوی دختریه که هربار سر میکشه توی تاریکی و سردی کوچه های مشیری ِ عمرش، پیرمردی غمبارترین آهنگ دنیا رو می نوازه براش ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

م ترسم از مرور روزهایی که گذشت ... می ترسم از خوندنشون ... می ترسم از یادآوریشون ... می ترسم از نبودنت ... می ترسم که نیستی ...

لعنت بر این دنیا و تمام سختیها و اجبارهای حاکم بر اون ... گاهی دلم می خواد کنار بگذارم تعالی روح رو ... پشت پا بزنم به تمام حقایقی که زجر میده آدمیزاد رو ... نادیده بگیرم سکوت خدا رو ... و بگذرم از همه چیز ...

تنها دوست داشتن توست که نمیذاره از خدا ببرم باباجان ... تو حلقه ی وصل من هستی به خدایی که من رو نخواست ... بخاطر رضایت توست که کنار نمیکشم ... بخاطر دوست داشتن توست که ایستاده م ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

دلم خونه  ... خون ..

از انه که می ترسم حتی به نوشتن فکر کنم ... می ترسم ...  چه اثر از نوشتن در محضر خدایی که غم داد و صبر نداد ... غم داد و مرهم نداد ... درد داد و درمان نداد ... خدایی که گرفت ... خدایی که گذشت و نگه نکرد بر حال زار ...

دلم خونه و دلتنگتم ... به خوابم میایی و من از از خوابها هم عبور می کنم و این روزها دنیا تندتر از همیشه در گذره ... رو به تمام شدن ... رو به پایان .

  • فاطمه‌‌ی پدر

قَـدْ رَشَـحَ لِـلْـمَـوْتِ جَـبـیـنُـکَ .. 
قَـدْ رَشَـحَ لِـلْـمَـوْتِ جَـبـیـنُـکَ حسین جانم ؟

دوستت داشت .. خیلی دوستت داشت .. می‌نشست و بلند می‌شد یا حسین می‌گفت ..
این شد که شد مجزوز الرأس من القفا .. این شد که نشونم داد قَـدْ رَشَـحَ لِـلْـمَـوْتِ جَـبـیـن یعنی چه ... کی اجازه میدی برات جون بدم آقا جانم .. دیر شد .. دیر نشه آقاجانم

  • فاطمه‌‌ی پدر

منو ببخش باباجان ..

بخاطر تمام وقتهایی که باهات خوب نبودم ... بخاطر تمام عمرم منو ببخش ... خیلی اشتباها کردم .. خیلی زیاد ... سنگینی اشتباهاتم پیرم کرد

  • فاطمه‌‌ی پدر

از زیر قرآن ردش کردم .. اما ..
گفت ولی من پشت سرش آب هم ریختم ..
گفتم خب دیدی که پیش تو برگشت. زنده هم برگشت 
اما حسرتش موند به دل من ...

حالا سخته دوباره عزیزترینهام رو به تو بسپرم . به تو که به اشاره ای ازم میگیریشون. سخته. اما هیچکس لایق تر از تو نیست. هیچکس مواظب تر از تو نیست. کسی نیست اصلا. از زیر قرآن ردشون کردم. پشت سرشون آب و شکوفه ی گل ریختم. صدقه گذاشتم. آیت الکرسی خوندم. حالا هم دارم به التماس می نویسم و گریه می کنم ..
درست که از صدِ امیدم فقط یک ش مونده. اما به من نگاه نکن که دیگه نمی‌تونم دلم رو صاف کنم. به من نگاه کن که به همون یک از صدی که برام نگه داشتی چنگ میزنم که از دستش ندم .. که فقیرِ این یکِ باقیمونده نشم .. به خودت نگاه کن که سایه ات همیشه رو سر دل ویرونه شدمه. عاجزم از هر خبر بدی. عاجزم از هر اتفاق بدی. عاجزم از هر نگرانی و ترسی... تو که می دونی عجز نهایت و غایت ناتوانیه، تو که توانای مطلقی، این روزا رو بگذرون و بهم برگردونشون.

  • فاطمه‌‌ی پدر

دلم برات تنگ شده

فردای پارسال مبعث بود .. فردای پارسال روز بدی بود که روز بدتر هم داشت و ما خبر نداشتیم ... دلم برات تنگ شده ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

پنجشنبه بود .. غلغله بود. مردم آمده بودند عرض تسلیت ... پارسال هم همین موقع ها مرا صدا کرده بودی ... خیلی گریه کردم . خیلی زار زدم . دلت سوخت. گفتی شب مبعت هم بمانم حرم‌ت...

 

آن چند روزی که اصفهان بودم سه روز اولش سه بار آمدی به خوابم .. و هر بار از کنار آن قبرستان گذشتم و هر بار شکل آن سنگفرشها را دیدم دنیا رو سرم خراب شد

 

یادم باشد خوابهام یادم نرود ...

سید و بره 

لاغر بودنت مثل مادربزرگ

بغلم کردی و گفتی میرایام سیت ... یا من گفتم

  • فاطمه‌‌ی پدر

باباجان .. خیلی دلگیرم از دنیا ... یه جور دلگیر که مطمئنم دیگه هیچوقت باز نمیشه دلم ... سعی هم نمیکنم حالم خوب شه دیگه ... همینجوری خوبه ... همینجوری که خدا میخنده به ناراحتیام ... همنجوری که خوشحاله از نبودنت ... همینجوری خوبه ...

دارم میرم اصفهان .. کجایی ازم بپرسی از کدوم ترمینال میری ... کجایی بهم بگی همرات بیام ترمینال؟ .. بعد من ، من بداخلاق بگم نه! ... دلم واست تنگ شده ... میرم اصفهان و اگر قسمت شد زیارت هفتم رو هم میرم قم ... مواظبم باش ... دلم برات تنگه

  • فاطمه‌‌ی پدر

اسمش؟ ... کَلِ فاطمه ... همان که وقتی تو رفتی یک روز  همان نزدکیها آمد و دلش خواست یک ناهار را در خانه ی تو یی که دیگر نبودی مهمان باشد . آمد نشست حرف زد ناهار خورد حرف زد و رفت . .. همان که مامان می گفت تو ازش خاطره ی خوب داری در دوران کودکی و یتیمی ات .. همان که مامان می گفت جزو معدود نفراتی ست که تو از آن موقع هات دوستش داشتی. که دست محبت به سرتان می‌کشید. همان که پدرش ... و همان که برادرش .. رنجت داده بودند در زمان که بودی ... و زمانی که نبودی ...

چه شده حالا؟ ... هیچ . مهمان داری بابا. دختر عمه‌ات امروز آمد که روزت را بهت تبریک بگوید.

فدای قد و بالات بشوم من.

  • فاطمه‌‌ی پدر

ببخش که هیچوقت دختر ِ روزهای پدر نبودم برات ... سال قبل هم ...

چقدر به دلم افتاده بود سال دیگه حتما بهت تبریک بگم ... چقدر گفته بودم حالا که رفتی سر کار سال دیگه می تونی ...

بابا .. امسال هم سر کار نیستم ... تو که رفتی کاری رو که تازه شروع کرده بودم گذاشتم کنار اومدم پیش مامان ... ولی بازم نمی تونم تبریک بگم .. اینبار واقعا ناتوانم .. چون تو نیستی ... چی دارم می گم .. تو که خودت همه چی رو می دونی ..

کاش می مردم و این روز رو نمی دیدم ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

نوشته: برای چون منی دوسال است که جواد معنای دیگری دارد ...

به خودم نگاه می‌کنم که پخش شده ام روی سنگفرش و های و های ...نصف دیگرم نشسته توی قبرستان و شهدای دستجرد را قسم می دهد ... یکی دیگر در من به گریه نشسته است میان نمازخانه ی مسجد امام صادق و پیرزنی دعا می‌کند برای هق هق سجده اش... یکی عظمت و بلندی کوه و خورشید مقابل را که شمه ای از عظمت خالق است واسطه می‌کند ... یکی می‌گوید سجاد! سجاااااد دلش داغدیده‌تر رحیمتر است برای سری که بریده شد. یکی میگود حضرت مادر. یکی حسین حسین گویان از مقابلم میگذرد ... یکی مشهد است و هی جواد جواد جواد! ...  یکی نشسته توی ایوان آینه به التماس عمه ی آنکه صاحب ِ امر و عصر و زمان است .. عباس ... زینب... علی اصغر؟ اکبر؟ ... غوغاست ... آشوب است .. بلواست ... هنگامه ی قیامت است که چادر دختری فاطمه نام و سیلی خورده‌‌‌‌ روی زمین خاکی شده و کسی واسطه نمی‌شود؟ ...

سخت ترین باور دنیاست اینکه بدانی خدا هست.. وقتی که نیست

یکی در دلم التماس می کند شما را به خدا یکی بیاید برای من هم معنای دیگری بدهد ...

امروز بیشتر از همیشه آدمهایی را که تو را کنار گذاشته اند می فهمم در حالیکه رد می‌کنم اندیشه هایشان را. و بیشتر از همیشه آدمهایی را که به تو چشم دارند نمی فهمم. آدمهایی که هیچ ندیده اند و اصلا درک و فهمی ندارند از اینکه تو چقدر قابضی !

 

خواب بود یا رویا ... تو آمدی و آبِ توی دستهایت ریخت ... عباس

 

بد دل شده ام. از خوشبختی آدمها دلم به هم میخورَد ... از این بد دلی به تو پناه نمی‌آورم چون در پناه تو بد دل شدم. بلدم چطور مو سپید کنم در مبارزه با هر چه بدی که تو حواله‌ام کرده ای ... طلب نمیکنم ازت، که نمیدهی به من مطلوبم را ... فقط خدایی کن و مثل همیشه به مبارزه‌ام نگاه کن.

  • فاطمه‌‌ی پدر

خدایا کجااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی چرا به داد دلم نمیرسی؟ من فاطمه ی تو نبودمممممممممممممممممممممممممممم؟
من فاطمه ی تو نبودممممممممممم؟ من فاطمه ی تو نیستم؟ من درمونده ی تو نیستم؟ من بیچاره ی تو نیستم؟ فلک تو من رو نزد بالم نشکست کمرم نشکست دلم نشکست؟ آآآآآآیییییی خدای فاطمه داد از فاطمه ای که دوستش نداری بیداد از فاطمه ای که دوستش نداری. نگفتی بی تو میمیرم ؟ من فاطمه ی بی تو رو چقدر با خودم توی عالمت به دوش بکشم؟ به عالمت بگووووووووو سنگم بزنند من خودم رو بی تو نمیخواااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممم. خدایا تو نگفتی اهتز العرش اذا بکی الفاطمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ واای از دلم واای از دلم وااااااااااااااایی از دلم

  • فاطمه‌‌ی پدر

من به احترام مرگ سکوت کردم و باقی به احترام زندگی
آدمها رو کار، پول، قدرت، ازدواج، آینده، رفاه و خیلی چیزهای دیگه از تو دور کرد و اجتماعی رو که تو بهشون هده کرده بودی از هم پاشید و غافل کرد از آنچه پیش‌رو دارند.
اگر قول بدم مرگ من رو از تو دور نکنه قبولم می‌کنی؟
حتی اگر قول بدم کار و پول و قدرت و ازدواج و آینده و رفاه و خیلی چیزهای دیگه هم ؟
اگر قول بدم وقتی همه رفتن من برگردم
اگر قول بدم منتظرت بمونم قبولم می‌کنی؟

من طرح مورچه ای رو خواهم زد که روح انسان می‌خورْد ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

به من فرصت داده شد تا بفهمم چقدر خوبتر از خوب بوده‌ای ... فرصتی که دیر شده بود

کاش فرصت بود برای اینکه به تو بگم دوستت دارم ... دلم تنگ شده بابا ... بوی روزهای رفتنت میاد ... از عالم بدم میاد و عاشق تو ام ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ
تازه شدن فصلها بسته به گذر زمان نیست. فصلِ نو  شاید از پایانِ روز ِ چهارمِ ماه ِ دومِ یک سال شروع شود. یک سال که معلوم نیست چندتا "خداحافظ عزیزدلم" در دل داشته باشه و چندتا "سلام،قربان شکل ماهِ چارده‌ات" ... یک سال که قبل از رسیدنش فهمیده‌ای چقدر دنیا تمام شدنی‌ست ... و چقدر رفتنی‌ست ... و چقدر زیبا ... و چقدر زیبا ... 

حالا که مخیّرم از زندگی و مرگ ... مرا از راه کربلا ببر ... از راهِ ما رأیت الا جمیلا ببر مرا... کسی چه میداند میان هلهله‌ی خلق، تماشای به تو پیوستن، چه زیباییِ پر شکوهِ غمگینی‌ست. جز آنانکه در متن کربلا هستند.

  • فاطمه‌‌ی پدر

تو دستت از دنیا کوتاه نشد ... این من بی چاره ی درمانده هستم که دستم از تو کوتاه شده ... امروز که تولدت بود به خاطرم آمد تمام سالهایی که دستم می رسید و هیچی نبودم برایت در این روز که باشکوهترین روز بوده برایت ... از دستهام بدم می‌آید ... 

قرآن را باز کردم و جزء 21 را بهت هدیه کردم ... با عنکبوت و احزاب کامل ... از ناتمام گذاشتن سوره ها خوشم نمی‌آید ... با این دستها قرآن دست گرفتن و هدیه دادن به تو به دل خودم ننشست .. به دل تو چطور بابا ؟.. هدیه ام را دوست داشتی ... تمام عمرم اگر ازت بخواهم مرا بخاطر کم کاریهام ببخشی ، باز هم کم است ... مرا ببخش

  • فاطمه‌‌ی پدر

مردمی که بیرون از من هستند و حتی خودم، وقتهایی که از خودم بیرون می‌زنم، وقتی به من نگاه می کنند خیال می‌کنند بعد از رفتن تو من هیچ نکرده ام...

اشتباه می کنند ... من مو سفید کردم ... من 7 کیلو وزن از دست دادم و این روزها دوباره به دست آوردم... من رگ و پی و عصب و سلول از دست دادم از نبودنت ... من چروک شدم ... من سکوت کردم ... اما کسی این کارها را نمیبیند

  • فاطمه‌‌ی پدر

وقتایی که روی پهلوی راست می خوابیدی و دستت رو میذاشتی زیر صورتت و پاهات رو یه کم توی شکم جمع می‌کردی به چی فکر می کردی؟ ...

ببخش که همدردت نبودم . نفهمیدم . الانم نمی فهمم . من نقص خلقت خدام . ببخش من رو .

  • فاطمه‌‌ی پدر

روزهای گرم سالهای عمرم همه با تو گذشت .... من بهار و تابستون و روزهای گرم دنیا رو بدون تو میخوام چیکار ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

 13 فروردین 94 ....

باران بود. پسردایی هماهنگ کرده بود برویم سوله ییکی از دوستانش که نزدیک زمینهای کشاورزیشان بود ... باران بود باران بود و پسرها تور بستند توی همان سوله برای والیبال. آمده بودی گوشه ی زمین ایستاده بودی ... داخل بازی ... با همان چفیه ای که دور سرت می پیچاندی این همیشه های اواخر .. دلت بازی خواسته بود شاید ... کسی حواسش به بودنت نبود ...

بازی تمام شده بود و رفته بودی جلوی در سوله تماشا می کردی زمین باران خورده را ... نور خورده بود توی عکسی که داشتم از نوه‌ی دایی می‌گرفتم ... هستی جلوی در ماشین ژست گرفته بود و تو دم در سوله رو به نور ایستاده بودی و مثل فرشته ها ....

یادم نیست سر سفره ی ناهار کجا نشسته بودی ...اما  دور نبودی ... از توی عکسهایی که توی هیچکدامشان نیستی نزدیک بودنت را حس می کنم ... روزهایی که از همیشه مهربانتر بودی ... و ما نفهمیده بودیم دنیا به کجا می برد ما را ...

لابد می گویی امسال که 13 فروردین هوا آفتابی بود؟! ... لابد می گویی خاطرات سیزده امسال که عین پارسال بود ؟!! ...

می دانی بابای از فاطمه  رفته‌ام؟! ... بعد از تو بازی پر از شوق و شور والیبال ِ دیروز توی صحرای وسیع خدا، بعد از تو هیجان اسب سواری ... بعد از تو لطافت آبی که از روی دستی در جوی می‌گذرد ... بعد از تو هیچ سیزدهی سیزده نمی شود ... بعد از تو جوانه‌های تازه ی عشقی قدیمی هم دلنشین نیست آنقدرها ... بابای دلم ... هیچ تصور نمیکردم عکسی که از هستی گرفته شد هزارها بار زوم شود تا دختری دلتنگ پدرِ در نور فرو رفته‌ی خود را کمی تماشا کند ... جای پرو بودن ِ سال قبلت را ندیدیم. به چشممان نمی‌آمد ... اما نبودن امسالت خنجری بود بر قلب مادر و همه ی ما ...

از اشکهای لحظه ی سال تحویل ِ‌مادر هیچ نگفتم .. از به بیراهه زدنهای فرزندانت در آن لحظه ... بس که سخت بود پای سفره نشستنی که که تو نبودی ....

باباجان ... تا همیشه دلتنگم ... دلتنگم

  • فاطمه‌‌ی پدر

برای من نوشته بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
« بلند شو آهو »

به فاطمه:

آدرسی نداشتم برایت بنویسم. فاطمه جان! سخت است برایم ولی رفتم کامنتهای آن‌روزها را گشتم تا یادم بیاید چه گفته بودی. درست یادم مانده بود و دیدم که آخرش نوشته بودی: «بلند شدن اما، به دوش خودمونه، تنهای تنها ... ». آن‌موقع زود بود بفهمم چرا و چطور، ولی این پیش‌نویسِ دو سه روز پیش است که نمی‌دانستم برای کِه می‌نویسم ولی حالا می‌دانم ناخودآگاه بخاطر خودم و برای تو نوشته شده:

دقیق می‌شوی می‌بینی یک دست مانده و یک زانو از خودت. خودتی و خودت. یا شکر می‌کنی که باز دست و زانویی داری از خودت، یا شکایت که تنها دست و زانویی داری از خودت. من دهان شکایتم را ماههاست بسته‌ام. غم هست اما کینه کم‌کم کنار رفته و دلم روشن‌تر شده. امیدوارم برای تو، فاطمه، دست و زانو و دلی صاف مانده باشد که همه‌چیز است که اگر بشکنندش هم هزارآینه خواهی داشت؛ چه کینه‌ای! چه شکایتی!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یادم باشد برایش بگویم که یک وقتِ خیلی با شکوهی هم خواهد آمد که دقیق می‌شوی و می‌بینی که بیرون از وجود خودت نشسته‌ای و داری به خودِ کوچکت نگاه می‌کنی که دست بر زانو زده‌ است تا بایستد. حتی همه‌ی خودهای ِ کوچکِ دیگر را هم، کم‌کم. اما هنوز زود است که بدانی چرا و چطور.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چند روز قبل نوشته بود :
دگرگونی از جایی آغاز می‌شود که چیزی پیش می‌آید و می‌خواهی ببینی چه‌کارهٔ کس‌وکار زندگیت هستی. می‌خواهی ببینی همه‌کارهٔ رفیقتی یا رفیقِ رفیقت یا دوستِ رفیقت یا یکی‌ازهزارانِ رفیقت یا -نفسم درنمی‌آید به گفتنش- هیچی نیستی برای رفیقت.

اینطورها بود که زبانم را باز کرد به حرف زدن.
و کسی چه می‌داند من و او کدام گوشه‌ی دلمان را ساز کرده‌ایم.

  • فاطمه‌‌ی پدر

متاسفم بابا ...

تقصیر ما بود که تو رفتی ... وقت رفتن منم رسیده اما زجر نکشیدم اندازه ی تو هنوز ...

دوست ندارم پاک بشم تا برم ... من از این قانون متنفرم ... دوست ندارم امتحان بشم تا ساخته بشم .. از این قانون هم متنفرم ... از این آفرینشی که برای آدمها هیچ سودی نداره هم متنفرم ... من فقط دلم واسه تو که می دونی دارم چی میگم تنگ شده ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

بابایی بیا کمکم کن ... احتیاج دارم بهت ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

-

عیدت مبارک بابا ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

نود و سه داره تمام میشه ... تو کنار مایی ... تو .. ننه جان ... حتی خاله روبخیر ...

از اینکه ما کنار شما نیستیم،‌مار و ببخشید ... باباجان، فاطمه ت رو بخاطر همه چیز ببخش و اجازه بده که فدای تو بشه، هرچند دیر ... می‌بخشی؟ ... اجازه می‌دی؟

  • فاطمه‌‌ی پدر

بابایی ..

دارم می رم اصفهان .. دلم خونه بابا ...

زیارت ششم هم پنجشنبه رقم میخوره ... غمگینم از ندیدن چشمهای مظلوم و محجوبت ... باورم نبود این روزگار ... خدا با ما و تو چه کرد ؟؟

  • فاطمه‌‌ی پدر

لعنت به گذر زمان ..

دلتنگتم بابا ... از مرگ می‌ترسم و بهش مشتاقم ... ببین چه دردی میکشم ... 

دلم میخواد بخاطر از دست دادنت اونقدر گریه کنم تا بمیرم ... و چه ناتوانم من که نمیتونم بمیرم حتی ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

خیلی ها از تمام شدن سال نود و سه خوشحالند چون سال خوبی نبوده برایشان .. ببین چه دردی می‌کشم من که نمی‌خوام امسال تمام شود ... 

من تو را و ننه جان را توی این سال بگذارم و بروم ؟ ...

خیلی فکر کردم که بگذارم تمام شود ... اما امشب دلم خواست همیشه سال نود و سه بماند ... بعد از شما من به هیچ سالی احتیاج ندارم .

  • فاطمه‌‌ی پدر

گفتی إِذا بَکَى الیَتیمُ اهتَزَّ العَرشُ ... ؟

باور کنم که گفتی هر وقت گریه کنم پایه‌های عرشت می‌لرزد ؟

پس این همه اشک چیست که از چشم به دامنم می‌ریزی به هر بهانه‌‌ای ؟
باور کنم که پایه‌های عرش خودت را لرزان می‌خواهی؟
باشد ... باور کردم .

  • فاطمه‌‌ی پدر

من از سر ناچاریه که حرف نمی‌زنم بابا ... رفتن تو  .. رفتن مادربزرگ ... از دست دادن اجباری دوست .. مگر آدم چندبار می‌تونه بمیره ؟ ... چه سوالی! ... حتما خیلی زیاد می‌تونه که من پشت سر هم دارم تجربه ش میکنم !!!

بابا ... قول می‌دم بعد از تو دنیای خدا رو هیچوقت دوست نداشته باشم ... به قول هم احتیاجی نداره ... بعد تو هیچ چیز دوست‌داشتنی نیست اصلا..

اما ... دنبال فرصتم ... برای رویایی که به نام تو آغازش کردم ... 

  • فاطمه‌‌ی پدر