دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

روزگار کودکی ... بر .. نگردد ... دریـ ... ـغا

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۰۶:۲۰ ق.ظ

بچه بودم .. می نشستم کنارش و ساعت ها باهاش بازی میکردم و برام حرف میزد. پیر شده بود .. پوست پشت دستش رو با  دو تا انگشتم میگرفتم و اروم میکشیدم بالا .. تا بیاد برگرده به حالت قبلش خیره خیره و با لذت به برگشتنش نگاه میکردم ... هیچی نمی گفت .. اجازه میداد بارها و بارها اینکار رو بکنم ...

بچه بودم ... دراز میکشید روی کمر دراز میکشید و من می ایستادم پایین پاهاش ... زانوهاشو خم میکرد و کف پاشو میچسبوند به شکمم و دستامو میگرفت و روی کف پا منو میکشید بالا .. مدتها من رو اون بالا نگه میداشت ... خسته می شد اما باز من رو اون بالا نگه میداشت و با چرخوندن زانوهاش به اطراف توی هوا منو میچرخوند ... زانوها و کمرش خسته میشد اما پاهاشو پایین نمی آورد ... می دونست خیلی این بازی رو دوست دارم ... کم نمیذاشت

بچه بودم... چهار زانو می نشست روی زمین و من از سر و کولش می کشیدم بالا و دو پام رو میذاشتم دو طرف شونه هاش ... می رفتم اون بالا و سر پا می ایستادم و نگران تنی نبودم که زیر پام میلرزه و جوری تعادل رو حفظ میکنه که من نیفتم ...  مثل کسی که قله ای رو فتح کرده هر بار ذوق میکردم و از اون بالا با داد و فریاد و هوراا می پریدم پایین ... و دوباره از نو ... هر بار کلاه و شله و گیس های دوطرف بافته ی بختیاریش به هم میریخت اما هیچوقت منعم نمیکرد ... پاهای من درد میگرفت و کمر او درد نمیگرفت هیچوقت ...

 

بچه بودم .. کف پات یه خال قهوه ای بزرگ داشتی که از توش یه تار موی سیاه زده بود بیرون ... یه خال نرم نه برجسته ... فقط نرم ... وقتی خسته و کوفته از سر کار برمیگشتی و میخوابیدی کنار پات می نشستم و یواشکی با انگشتم روی خال رو فشار میدادم .. هیچی نمیگفتی ... فقط یهو انگار که دردت اومده باشه یا قلقلکت داد باشم پات رو مکشیدی عقب و نه به حالت اعتراض می گفتی : نچ! ... یه بار و دوبار و سه بار و ... هیچوقت نمیگفتی نکن!

بچه بودیم ... وقتی صدای پات توی حیاط میپیچید که یعنی از سر کار برگشتی هر کدوممون یه طرف خودمونو به خواب میزدیم که یعنی ما خوابیم اما یواشکی و ریز ریز به هم میخندیدیم... همین که میومدی توی خونه همه با ذوق و سر و صدا از خواب می پریدیم و تند تند میگفتیم خدا قوت!خدا قوت! ...  خیال میکردیم نمیدونی خودمون رو به خواب زدیم و این بازی هر روز و شبی بود که تو از سر کار بر میگشتی ... دلم برای خدا قُوَدَت گفتنهای اون روزامون تنگ شده ..

بچه بزرگتری بودم ... از شیشه ی سرویس مدرسه می دیدم زل آفتاب ایستادی کنار همکارات منتظر سرویس شرکت ... توی سرویس مدرسه گرم بود ... بیرون آفتاب بود و از دور قطره های عرق رو می دیدم ... و انگشت شستی که روی پیشونی کشیده میشد و شرشر عرق رو از جبین می گرفت ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی