دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

۲۷ مطلب در تیر ۱۳۹۳ ثبت شده است

نوشته ؛ استخوانی زیر پوست جهان شکسته ...
برای غزه نوشته است ...
فکر می کنم ... زیر پوست من هم ... تمام استخوان‌هایم ...
غزه منم ...
غزه منم که سرم لب جوی خشک آب افتاده و لب و دندانم لگدمال سم‌های شیطان است ...

گفته بودم ماه شده‌ای و عکست را انداخته ای در آب ... نگفته بودم؟ ... ننوشتم بس که بلندی دستم بهت نمی رسد و تو هی چشمهای فیروزه‌ای‌َت را از دور به رخم می کشی؟ ... نخواندم برات به آواز که اندوهِ بزرگِ بودن و نبودنت اشکهام را در می آورد؟ ...چشم ندوختم به پلک زدن‌های دورت به هوای فیروزه‌پاشی‌هات؟ ... حالا اعتراض دارم! ... چرا هر که هر جای دنیا عاشقانه خواند و نوشت و سرود و گفت، من یاد تو افتادم و دورت گشتم ... تویی که حتی به تجسم هم در نمی آیی ... چطور عاشقت شده‌ام ... چطور عاشقم کردی؟ ... تویی که از تمام روزهای سال عید قربان‌ش را پسندیده‌ای و اجازه‌ می‌دهی سر ببرند و روی تن‌های بی‌سر اسب بتازانند ... تویی که دلت می‌سوزد اما بس نمی‌کنی؟ ... بهتر نبود من هم یکی بودم از همین‌هایی که سر آدمی می‌بُرند و پوست از تن خلقت می‌درند و بند پاره می‌کنند از دل کودکان جهان! ... بهتر نبود؟! ... شاید هم هستم! ... هستم؟ ... هستم ربّی؟! ... نوشته بودم آرزوهام را دوباره از سر می‌گیرم ... نمی توانم ... نمی‌خواهم ... آرزوهام خاک ِ درگاه‌ت ... حالا که تمام نمی کنی این دنیا را ... من فقط دلم میخواهد کودکی باشم پاره پاره در غزه ... یا زنی آبرو بر باد رفته در موصل ... همین .

بلدی عاشق کنی ... عاشق داری هم کن ... عاشق کشی که رسم آدم هاست ... به من چه که هر که بخواند عاشق نمی بیند من را ... به من چه که عشق وحشی ست ... به من چه که عشق بی تاب است ... به من چه که توانایی خلاف رفتن از تو را ندارم ... دست و پا بسته‌ی دهان‌باز شده ام ... آتش انداخته ای به جانم و به تماشا نشسته ای ... نمی ترسم از سوختن ... دستهام را باز کن ببین چطور خود را به آتش می‌افکنم و جان می‌دهم برایت ... همینطور سرکش ... همینطور درنده ... بازم کن! ... و تو که می‌توانی! ... سگ هار شیطان را ازم دور بگیر ... نه توان دارم تنها... و نه لب و دندان سالم در سر ...

تندم ... تیزم ... تلخم ... مثل عاشقی که معشوقش پشت کرده و دور می‌شود از او
مثل عاشقی که جان می کند ... دست و پا می زند برای بازگرداندن معشوقش ...
مباد فروکش کردن ... مباد بی عشق زندگانی سر کردن ... مباد زنده مُردن ... 

  • فاطمه‌‌ی پدر

امشب دلم نه کربلا ست نه نجف نه حتی مشهد الرضای عزیز ... نه مسجد الرسول ... نه مشعر و منا نه حتی صحرای عرفات

امشب دلم هیچ‌جا نرفته است ... امشب نشسته‌ام همین‌جا ... درست زیر ایوان آینه‌ی حرمِ امنِ بانویی که شمایید ...

همین‌جایی که مقابل نگاه‌ شمایی‌ست که کریمه‌ی اهل‌بیت می‌گویندتان ...

طلب مهر دارم ... که مهر هم از دارایی‌های عالم است و شما از داراترین‌هایش ...

طلب شفاعت، که از خوب‌ترین صاحب‌هاش خوانده شده‌اید ... 

دریغ نکنید بانو ... ملتمس‌م ... و نشسته‌ام بر در خانه‌تان ...

شب 30 خرداد 93 ... ایوان آینه حرم حضرت معصومه سلام الله علیها

* ماه هم شاهد بود آن شبی که نشسته بودم درِ خانه‌ی شما و کریمه بودن و مهربان بودنتان را به رخ عالم می‌کشیدم ... ماه هم شاهد بود که سجاده‌ی نیازم را درِ خانه‌ی کریم‌ترین و کریمه‌ترین‌ها گستردم و التماسها کردم و ضجه‌ها زدم که دل ستون و سنگ‌فرش و کاشی‌های حرم‌تان آب شد برام و کبوتر‌های صحن‌الرضایتان به احوال زار و غریبِ دلم بال‌بال می‌زدند ... ماه هم شاهد بود که پناه برده بودم به آغوش مادرانه‌تان ... حلقه شدم به کوبه‌ی در خانه‌تان و کوبیدم و کوبیدم و کوبیدم تا صبح ... چه شب قدری بود ... آه ...  چه شب قدری بود آن شب که وقت طلوع، نگاهِ ماتِ ماه به دستهای خالی‌ام خیره شده بود و فواره‌های حرم برای بی‌نصیبی‌ام گریه‌ می‌کردند ... و من دست‌های بیچاره‌ام را پس کشیدم و شرمنده شدم از بی‌مقداری خویش ...

* امشب نشسته‌ام همین‌جا .... محتاج نگاهم ... نگاهی که 30 روز است برایش به اشک نشسته‌ام ... نگاهی که طلبش از حرم شما آغاز شد و به حرم شما ختم می‌شود ... که فخر بفروشم به عالم در روز  موعود ... که پذیرفته شدن به التماس می شود ... که اجابت به اشک میسّر است ... که رانده شده نیستم من از درگاه ... 

* دلم فقط به طلب آمرزش خوش است ... و به خیال آمرزیده شدن، خوش‌تر .... دریغ نکن! ای که صاحب عرش عظیم‌ی و تکیه زده‌ای بر اریکه ی تنها سلطنتِ موجود آفرینش ... پناه برده‌ام به خودت از اجابت نشدن ... از رد شدن ... از دل پر ماندن و دست خالی برگشتن ...

* یادم نرفته که کمی آن‌سوی‌تر از اینجایی که منم ، سر می بُرند گوش تا گوش و پوست می‌درَند بر بدن انسان ... اللهم عجل لولیک الفرج و العن قوم الظالمین


پرنده‌ی خیال

صبح شده است و نیلی آسمان دارد روشن و روشن‌تر می‌شود ... به خط‌های قرمزی که زیر بعضی جمله‌های ابوحمزه کشیده‌ام نگاه می‌کنم و خودکار را لای کتاب می‌گذارم و کتاب را می‌بندم ... به اسمهات فکر می‌کنم که چقدر زیادند ... به اینکه از بس بزرگی چقدر اسم داری و چقدر باید بگوییم تا یک‌ذره از تو گفته باشیم ... این همه اسم ... من فقط یک اسم دارم ... چقدر کوچکم! ... ذهنم پر شده از بحث و جدل ... سخت می‌توانم کنارشان بزنم و نمی‌توانم حتی! ... اناانزلناه‌ُفی‌لیلة‌القدر گویان از جا برمی‌خیزم که صدای کوکوی کبوترها مرا به خود می‌خواند ... می‌ایستم و نگاه می‌کنم عشق‌بازیشان را ... نگاهم می‌رود سمت تشت آب‌ی که از آب کولر لبریز شده ... صبح که می‌شد بابا تشت آب را کف حیاط خالی می‌کرد و تی می‌کشید ... وماادرئٰک‌ما‌لیلة‌القدر ... مثل باران بود بابا ... این وقت صبح اگر بلند می‌شدی بوی حیاطِ نَم‌کشیده جانت را جلا می‌داد ... بابا صبح‌هاش همیشه خیلی زود شروع می‌شد ... از وقت نماز صبح ... هنوز نگاهم به تشت آب است ... یادم می‌آید شبِ قدرِ 21 رمضان کف حیاط آش‌رشته ریخته و چند‌بار دیدم و خواستم تمیزش کنم ... یادم رفت ... دست می‌گیرم زیر سنگینیِ تشت آب و خالی‌ش می‌کنم روی موزاییک‌ها و تی را دست می‌گیرم و شروع می‌کنم به کشیدن آب ریخته شده، به سمت راه‌آبِ ته حیاط ... بوی حیاطِ نم‌کشیده ... وَهْ! ... بوی بابا! ... اصرار دارم که حتما تی را تا راه‌آب برسانم و آبِ گل‌آلود را تا آخر بکشم ... می‌دانم بابام هم همچین وسواسی داشت ... تمام که می‌شود نگاه می‌کنم ... تمیز شد ... اما ... نه! ... زور دست بابا زیاد بود ... محکم می‌کشید و اصلاً آب کف حیاط باقی نمی‌گذاشت ... دوباره از سر می‌گیرم تی کشیدن را ... این بار محکم‌تر ... نفسِ عمیق ...سلامٌ‌هی‌حتی‌مطلع‌الفجر ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

بابا! همه‌ی خانه‌ات یک‌ طرف ... حیاطش، آسمان‌ش یک طرف ...

و خورشید آسمانِ خانه‌ات که همیشه‌ی خدا از پشت نخل همسایه سر بلند می‌کند

الهی! ... من هم جای تو بودم صبوری می‌کردم در برابر غصه‌خوردن‌های دخترکی دور ... بس که آسمانم قشنگ است ...

                                                                                                    طلوع 21 رمضان سال 93 ...

* صبح که شد کتاب اعظم‌ت را زمین گذاشتم و رفتم توی حیاط ... کبوتر کوکو روی آنتن قدیمی نشسته بود و خوشکلْ‌کوکویی می‌خواند که بیا و ببین ... کمی که گذشت بلبل خرما هم بهش اضافه شد ... ازشان پرسیدم از بابام پیغامی ندارند؟ ... بلبل چهچه‌ی زد و پر زد و رفت  ... حواسم پرت شد به ابر تکه تکه شده‌ی توی آسمانت ... همه چیز قشنگ بود ... ولی دلم قشنگی‌هات را نمی‌خواهد دیگر ... قهر کرده‌ام باهات ... اصلش ! ... آسمانت برای خودت ... نمی‌خواهم دوست‌ش داشته باشم ... وقتی این همه آدم زیرش جان می‌دهند ... سخت جان می‌دهند ... و تو نگاه می‌کنی ... آرام نگاه می‌کنی ...

* غمگینم ... دیشب دلم مسجد کوفه می‌خواست ... شب آخر زندگی مولا، مسجد چه رنگی بوده یعنی؟ ... لابد در و دیوارهاش در دل ضجه می‌زدند ... ضجه‌ای ساکت و سرخ ... بخاطر ابوحمزه‌ی سحر ممنونم ... 

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

دخترهای خانه‌ی تو شیون و زاری نمی‌کنند ... مرگ را حق می‌دانند ... شلوغش نکردیم وقتی رفتی ... من فقط دوبار بلند‌بلند گریه کردم* ... یکبار وقتی اسمت را در بلندگو اعلام کردند ... یکبار هم صبح روز بعد از عصرِ به خاک سپردن‌ت ... همین که چشم باز کردم تمام دنیا روی سرم خراب شد و خراب هم ماند ... ما دخترهای آرامی هستیم مثل خودت که تمام عمر کسی صدات را نشنید ... روی تن‌ت که خاک می‌ریختند یک قدمی‌ات نشستم و سر گذاشتم روی خاک ... تمام که شد، بلند شدم ... خیس شده بودم از عرق ... داغ بود زمینی که تو در آن آرام گرفته بودی ... داغ مثل زمینِ دل ما ... به داغیِ غمی که خدا در غربت روی دلمان گذاشت .

دخترهای خانه‌ی تو شیون و زاری نمی‌کنند ... حرمت ِ خانه‌ی پدر نگه داشتیم و صدا بلند نکردیم به اشک چشم ... امروز سحر اما، دلم می‌خواست فریاد بزنم ... آنقدر بلند که فلک بر زمین بیفتد از بلندیِ فریادم ... حرمت خانه‌ات را خیلی دوست دارم ... سکوت کردم .

نبودی ... دیشب بچه‌های مسجد آمدند توی حیاط خانه‌ات سحری آماده کردند برای اهل احیای شب قدر ... نور به قبرت ببارد این شب‌های نورانی ... دلم برایت تنگ است ...

 

: هیچ‌کس و هیچ‌چیز نمی‌تواند مانعم شود ... حتی بداخلاقی‌ها و کج‌فهمی‌های خودم ... آنقدر می‌خوانم‌ت و می‌خوانم‌ت تا بهشت بدهی به بابا ...

* بماند آن یک‌باری که در خلوت، دنیا را از شدت گریه بالا آوردم از حلق و حنجره ... و کسی ندید ... و کسی نشنید ....

* بابا افضل کاشانی

  • فاطمه‌‌ی پدر

شمشیر را بلند کرد و فرود آورد ... شکافت جانِ عالم را از هم ... و عالم رستگار شد ...


مولا ... اینکه بابای آدم طوری از پیش آدم برود که رفتنش مدام و مدام روایت کند ماجرای فرق شکافته‌ی شما و سر بریده‌ی حسین‌تان را، خوب است؟ ... مولا ... فاطمه بودم و رفتنِ بابا، زینب‌م کرد از غم ... مولای دو عالم ... مهمان دارید این شب‌ها ... در باز کنید آقایم، جانِ زینب‌تان ... پدر، حسین‌تان را دوست داشت ... خیلی حسین‌تان را دوست داشت ... راضی باشید از بابام ... شفیع‌ش باشید ... به حسین‌تان بگویید شفاعت کند ... به فاطمه‌تان ... به مهدی‌تان ... ببینید چه التماسی می‌کنم آقا ...

 

 



 

و خودش فرمود که ؛

کمال قربانی در این است که گوش و چشم آن سالم باشد، هر گاه گوش و چشم سالم بود، قربانی کامل و تمام است، اگر چه شاخش شکسته باشد و با پای لنگ به قربانگاه آید.

 

داری قربانی می‌گیری ربّی ؟ .. بگیر .. منم آن قربانی ِ عاجز ِ پای لنگ که توانِ به قربانگاه آمدنم نیست .. کشان کشان ببر مرا ..

بگو چقدر، چندبار، چطور بمیرم تا رضا شوی از قربانی شدنم؟

* این شب و روزها رحم کن به بنده‌هات ... مظلومیم ... کشته می‌شویم و فریادرس روزهای سختمان تویی که دادخواه‌مان را اجازه نداده‌ای به ظهور ... دل بسوزان به تنهایی و مظلومیتمان ... دل بسوزان به دل‌های سوخته‌مان ... امان بده تا منتقم بیاید و یاری کن در سپاه‌ش باشیم ... فقط تو می‌توانی ... ما هیچیم و هیچ هم نخواهیم بود.

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

لبه ی چادر نماز را از دو طرف می‌گیرم و زیر چانه‌ام گره می‌زنم و توی آینه قدی به خودم نگاه می‌کنم . یادم می‌افتد که دوستم گفته بود شبیه مادربزرگم می‌شوی وقتی اینطور چادر سر می‌کنی ... حتی یک بار گفته بود شبیه پدرم می‌شوی وقتی می‌خندی و آن چین‌های عمیق گوشه‌ی چشمهات پیدا می شود ... دوباره به خودم نگاه می‌کنم ... ابروهام را بالا می‌دهم و به چینی که بالای ابروی راستم می‌افتد خیره می‌شوم ... چقدر دارم شبیه‌تر می‌شوم به تو ... کمان‌اَبرو و کوچک‌ْلب و غمگینْ‌چشم ... دستم را از زیر چانه‌ام پایین می‌آورم و به روشنی‌ای که از پنجره ی صبح خودش را بهم نشان می‌دهد نگاه می‌کنم . کاهلم لابد که نمازم را می‌گذارم یک ساعت و نیم بعد از اذان ... نیت که می‌کنم یکی توی ذهنم می‌دود که نماز مغرب و عشا نخوانده‌ام دیشب؟ ...  تا دستهام را پایین بیاورم یادم می‌آید که مهمان داشتیم،‌ خسته بودم و توی این اتاق دراز کشیدم و با خودم فکر کردم ؛ نماز؟ و همینطور که به خودم می‌گفتم نماز نخوانده‌ای ها!! خوابم برده بود ... 25 روز بعد از رفتنت، این اولین شب بود که خوابم می‌برد ...

فکر می‌کنم چند روز است قرآن نخوانده‌ام برات ... توی ذهنم دنبال قرآنی که مادر از مکه آورده بود می‌گردم ... یادم نمی‌آید ... ذهنم تند تند می دود دنبال تصاویر ... دیدمش .. پشت ماشین عمو جا گذاشته‌ام ... کاش هنوز همان‌جا باشد ...

زبانم حمد و سوره را که این روزها به دلم نمی‌چسبند تکرار می‌کند و خودم راه می‌افتم این طرف و آن‌طرف می‌گردم ...  قنوت که می‌بندم... ربنا آتنا فی الدنیا حسنه ... خب که چه؟ ... و فی الاخرة الحسنه ... ذهنم سریع برمی‌گردد ... این خوب است ... این خیلی خوب است .. حسنه بده به بابام .. خودم نمی‌خواهم ... فقط برای بابا ... دوباره ذهنم می‌رود ... زبانم می‌خواند هنوز ... رب صل علی محمد و آل محمد .. یا ولی العافیه ... نسئلک العافیه ... نمی‌دهد! عافیت نمی‌دهد ... عافیة الدین و الدنیا ... نخواستیم ... ما را به خیر تو امیدی نیست ... والاخره ... می‌شکنم ... خدایا بیا و از من و این دنیای سیاه و دلِ سیاهتر شده‌ام بگذر ... عافیت آخرت برای بابا لطفا ...

السلام علیکم و رحمة الله و برکاته ... تویی که آمده‌ای و من سلام‌ت می‌دهم ... همه‌ی آنچه‌هایی که مجسم‌اند مقابل چشمهام،‌ کلمه می‌شوند در ذهنم ... عجب حضور قلبی!!! .... نگاه می‌کنم به اطرافم .. هیچ‌کس نیست ... و به خودم که همه درها را به روی خودم بسته‌ام و آرام و بی‌صدا خزیده‌ام این گوشه ... کسی هم نمی‌خوانََدم حتی ...  حتی شیطان هم پشت درهای بسته‌ی رمضان از لای میله‌ها هوا را چنگ می‌زند و حسرت میخورد از اینکه به حال خرابم دستش نمی‌رسد هیچ ... هیچ‌کس نیست .. خیالم راحت می‌شود که خودم هستم و تو ... خیالم راحت می‌شود که قلبم حاضر است پیش خودت ... حتی اگر گله می‌کند ... حتی اگر ناشکر است .. حتی اگر نا‌امید است و کفر می‌گوید گاهی ... حاضر است ... و همین برای دل خراب ِ این روزهام کافی ست ... خودت در گوشم زمزمه می‌کنی که کافی‌ست ...

 

* هیچ وقت از اینکه مردی در کنار ندارم غصه نخورده بودم ... حالا که تو رفته ای کنارم به تعداد تمام مردهای عالم خالی شده است ... چرا مردی نیست که در آغوشم بکشد و بگوید دوباره میبینم‌ت ... بگوید؛ کمتر غصه بخور ... شاید آرام شوم ... راست این است که نمی‌دانستم پشتم خیلی به تو گرم است ... تو رفتی و همه مردهای عالم را هم با خود بردی ...

 

* این به اوج رفتن‌ها و به حضیض رسیدن‌ها ... این در بیابان دویدن‌ها و طلب آب کردن و رد کردن‌ها ... مرا از تو جدا می‌کند؟ ... نمی‌کند ... می‌دانم .

   تاریک شد از هجر دل افروزم، روز             شب نیز شد از آه جهان‌سوزم، روز

*شد روشنی از روز و سیاهی ز شبم     اکنون نه شبم شب است، نه روزم روز

* بابا افضل کاشانی .

  • فاطمه‌‌ی پدر

یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَه

کجایی؟
مگر نگفتی با گمان رد گامهای تو گم نمی شوم ؟
پس چرا هر چه می‌دوم نمی رسم ؟

کجاست بایدت ؟

 

یا عِمادَ مَنْ لا عِمادَ لَه

این روزها ...
چه خوب و مدام قابض بودن‌ت را به رخم می‌کشی ...
مُعید بودنت را به قلبم نشان نمی‌دهی ؟

این روزها را خیلی بگذار به حساب لا عماد بودنم ... خیلی .

ـــــــــــــــــــــــــــــ

الهی!

چهار گوشه ی خلقت را فریاد "یا معید" برداشت

به پرنده‌ها نمی‌گویی از جا برخیزند ؟*

* نوشته بود : خدای ابراهیم ... خدایم می‌شوی؟

  • فاطمه‌‌ی پدر

   هست از ملال گر چه برى ذات ذو الجلال

*او در دل است و هیچ دلى نیست بی‌‏ملال

 

: قربانِ ذات‌ِ بی‌ملال ِ غرق در ملال‌َت ،، این بنده! ... دنیای دل‌ را رنگ و بوی غم برداشته ... دوست داری رنگ و بوی خانه‌ات را ؟

مرثیه محتشم کاشانی در باب حضرت سید الشهداء امام حسین‏ علیه السّلام و وقایع جانسوز کربلا

  • فاطمه‌‌ی پدر

شنبه ...

ابوحمزه ثمالی ...

به این دعا بود که خودت را به من نشان دادی ...

 

یا قُرَّةَ عَینِی

 

اسْمَعْ دُعآئی یا خَیرَ مَنْ دَعاهُ داع وَاَفْضَلَ مَنْ رَجاهُ راج

دعایم را شنیده گیر ای بهترین کسی که خوانندگان بخوانندش و برتر کسی که امیدواران بدو امید دارند

 

اَینَ فَرَجُکَ الْقَریبُ اَینَ غِیاثُکَ السَّریعُ اَینَ رَحْمَتُکَ الْواسِعَه

کجاست گشایش نزدیکت؟ کجاست فریادرسی فوریت؟ کجاست رحمت وسیعت؟

اَینَ عَطایاکَ الْفاضِلَه اَینَ مَواهِبُکَ الْهَنیئَه اَینَ صَنائِعُکَ السَّنِیه

کجاست عطاهای برجسته‌ات؟ کجاست بخششهای دلچسبت؟ کجاست نیکی‌های شایانت؟

اَینَ فَضْلُکَ الْعَظیمُ اَینَ مَنُّکَ الْجَسیمُ اَینَ اِحْسانُکَ الْقَدیمُ اَینَ کَرَمُکَ

کجاست فضل عظیمت؟ کجاست نعمت بزرگت؟ کجاست احسان دیرینه‌ات؟ کجاست کرمت؟

یا کَریمُ بِهِ وَ بِمُحَمَّد وَ الِ مُحَمَّد فَاسْتَنْقِذْنی وَ بِرَحْمَتِکَ فَخَلِّصْنی

ای کریم به کرامتت و به محمد و آل محمد مرا نجات ده و به رحمتت خلاصم کن

 

یا حَبیبَ مَنْ تَحَبَّبَ اِلَیکَ

ای دوست کسی که با تو دوستی کند

وَیا قُرَّةَ عَینِ مَنْ لاذَبِکَ وَانْقَطَعَ اِلَیکَ

و ای نور دیده کسی که پناه به تو آرد و از دیگران ببرد

اَنْتَ الْمُحْسِنُ وَنَحْنُ الْمُسیئوُنَ 

تویی نیکوکار و ماییم گنهکار،

فَتَجاوَزْ یا رَبِّ عَنْ قَبیحِ ما عِنْدَنا بِجَمیلِ ما عِنْدَکَ

پس درگذر ای پروردگار از زشتی‌های ما به نیکی‌های خود

 

: قرار بود گوشه بگیرم از خلق و سخن با تو ساز کنم .. یادم رفت .. قرار بود همه تن چشم شوم خیره به دنبال تو گردم ... یادم رفت

  • فاطمه‌‌ی پدر

سحر شد ... امانم دادی امشب ... دیشب ... شکر امان دادنت ... فردا هم روز خودت است و فرداها هم ... حتی شب خودت .

دیروز خیلی اندوه بزرگِِ زمان ِ نبودن‌ت را با قصه‌ی ماه و ماهی و برکه‌ی کاشی و نفس پاک و مخزن اسرار ِچشم‌های فیروزه‌تراش و ماه ِ بلندبالا برای خودم درهم کردم و یادآوری شدی برام و هی قصه اش را گوش دادم و اشکهام هی گلوله گلوله شد و قل خورد و از روی گونه‌های تکیده‌ی این روزهام پایین ریخت ... نفهمیدم این همه تـَر شدنِ دلم از برای سوز ِ غم نبودنِ تو بود یا غم نرسیدن دستم به دامانِ ماه ِ بلندبالای آقای عصر و زمان و اندوه ِ بزرگ‌ی که دامنگیر دل‌هاست چه باشد چه نباشد، یا نفس پاک و صبح نشابور و حجره‌ی چشمهای فیروزه‌ای‌ش ... هرچه بود هی اشک قل خورد و چشمهام را شست تا شاید جور دیگری ببینم ... نمی‌دانم شد یا نشد ... چقدر دلم می‌خواست آنقدر اشک بریزم تا یعقوب شوم و دل خدا به رحم بیاید و تو را به من باز دهد ... افسوس که دنیا گرگ‌ی بود و تو یوسف‌ی که رفته‌ای دیگر ...

 

این شعر را هم قبلا از "نجوای من" خوانده بودم امروز زیاد برای خودم تکرارش کردم :

   نگفتم ت مرو آنجا که آشنات منم؟ ...................... در این سرابِ فنا، چشمۀ حیات منم؟

  وگر به خشم رَوی صد هزار سال از من ............... به عاقبت به من آیی که منتها ت منم

   نگفتم ت که به نقشِ جهان مشو راضی ................... که نقش بندِ سراپردۀ رضا ت منم؟

  نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی ................. مرو به خشک که دریای با صفا ت منم؟

  نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو ...................... بیا که قوّتِ پرواز و پر و پات منم؟

 نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند .................... که آتش و تپش و گرمی هوا ت منم؟

 نگفتمت که صفت‏ های زشت در تو نهند ............ که گم کنی که سرچشمۀ صفا ت منم؟
نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت .......................... نظام گیر خلاق بی جهات منم؟

    اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست .................... وگر خدا صفتی دان که کدخدات منم

گفتی ! ... گفتی ! ... اما خودت راهی‌م کردی بروم ... دام از تو بود و دانه از تو ، من از تو و غم از تو و تمام عالم از تو ... گرگ از تو و یوسف از تو ... بحر از تو و ماهی از تو و خشکی از تو ... مرغ از تو و قوّت پرواز از تو ... نگفتی قد و قواره ی من به این رفتن‌ها نمی‌خورد ؟ ... نگفتی همراهم بیایی ؟ ... نگفتی همراهی‌ت را بیشتر نشانم بدهی ؟ ... نگفتی خودت برگردانی‌اَم ؟ ... دلم گرفته خدا ... رحمی! ... بگذار برگردم ... من دور از تو همین ماهی ِ دور از ماه ِ عکسْ‌افتادهْ در برکه‌ی کاشی‌ام  ... تشنه‌ام ... آب! .. آب! ... آب ِ نگاه‌ت ... آب نور‌َت ... آب ِ مِهرت ... آرامِ دلم باش که آتش ِ دل جز به طلبِ فرونشانده شدن به لطف و مهر تو به هوا برنخاسته است ... تشنه‌ام خدا .

بسم الله الرحمن الرحیم .
در آنچه [خدا] انجام می‌‏دهد چون و چرا راه ندارد و[لى] آنان [=انسانها] سؤال خواهند شد (۲۳)*

[ خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ ... انسان از شتاب آفریده شده است ... ]*

ببین ...
از همه ی چون و چراهای عالم تنها اشک و بغض‌های شبانه اش مانده ...
عجله ای نیست ... سر صبر میچکانم فاطمه را از چشم‌هام ذره ذره ...
راضی باش از افتادنم و راه زلیخا شدن نشانم بده ... حالا که دیگر یعقوب نتوانم شدن .

...

شب های قدر ِ امسال نَفَس می دهی مرا ؟
دلم یک اربعین پیاده روی میخواهد از نجف به کربلا ... شبانه ... تابوت بر دوش ... تنها .

* سوره‌ی انبیاء .

  • فاطمه‌‌ی پدر