دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

چیزهایی که بعد از رفتن تو در وجودم شکست و شسکتنشون ادامه داره، مهمترین‌های زندگیم بودن ..

حالا زندگی جریان داره .. بدون من .. و من در جریان زندگی هستم بدون تمام دوست داشتنیم هام ..

نگاهم به جبار بودن خداست .. اما دلم نمیخواد عوض چیزهایی که که دوستشون داشتم و در من شکستند حتی به بهانه ی بهتر بودن چیزهای جدید، جایگزینی قرار بده ...

انتظاری ندارم .. نا امید نیستم .. فقط انتظاری ندارم جز همانها که بود و به خداوندی خودش ازشون گذشتم ... نه که نخوامشون .. فقط گذشتم .. سختم شد ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

دلم گرفته بابایی .. دلم گرفته ..

کاش بودی ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

خیلی غصه‎دارم ... مسافرت میرم .. میخندم ... حرف میزنم .. فلم می بینم .. دنبال کار و کاسبی م  هستم .. اما دلم آشوبه .. کافیه به چشمات فکر کنم تا این وجودی که به زور خداخداکردنهام سرپا مونده از هم بپاشه ... بعضی روزا نمیتونم ... وقتایی که الهام میگه بابای آقا مجید گوشه بیمارستان افتاده و به تو نگفتم که ناراحت نشی.. وقتایی که یاس میگه بابام سکته کرده و حالش خوب نیست و ان چند روز که نبودم بهت دروغ گفتم مهمان داریم تا ناراحت نشی ...  من میشینم یواشکی دور از چشم مامان گریه می کنم ...

باباجان ... اگر به دل خودم بود این سیاه رو تا آخر عمرم در نمی آوردم .. ولی مامان راضی نیست ... گریه میکنم وقتی لباسایی رو میبینم که وقتی تو بودی می پوشیدم  ... قلبم آتیش میگیره و کسی چه میدونه آتیش گرفتن قلب یعنی چی ..

خدایا این کمدبندی جدید رو نیستی ببینی .. دلم میسوزه برای خودم که تو رو ندارم ... دلم میسوزه برای خودم که خدا تو رو ازم گرفت و داغ به دلم نشوند ... دلم برای چشمات میسوزه ... دلم برای زخم پیشونیت میسوزه ... دلم برای زخم پشت گردنت میسوزه ... دلم برای طپش قلبت میسوزه ... دلم برای دستات میسوزه ... دلم برای بوسه هایی که باید به دست و پات میزدم و نزدم میسوزه ..

خدایا کاش زود تمام شه این دنیا  و باز ببینمت .. این خوابایی که می بینم رو نمیتونم بفهمم ... چرا توی خوابم ناراحتی ... فدات بشم الهی ... تو فقط بگو چکار کنم برات  ... 

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

دارم فکر مکنم این اجازه ی زیارت دادنهای قم نه برای طلب سلامتی برای تو بود ... می دونستند که تو رفتنی هستی و اگر من رو نگه ندارند از دست میرم ... در به رو من باز کردند چون وقت از دست رفتنم نبود ...

 

دلتنگم ... ان پنجشنبه سفر هفتم رو به نیتت خواهم رفت ... دلتنگم

  • فاطمه‌‌ی پدر

دلتنگتم ...

صبحه .. از حمام که میام بیرون میگه مگه نگفتم این سیاهت رو دربیار ... نمیتونم ! نمیتونم!

صاحب لباسفروشی داره با شاگرد مغازه ی بغلی تند و تند حرف میزنه. عصبانیه ... از دست شاگرد مغازه ش که بابت بی نظمی هاش دعواش کرده و اونم قهر کرده .. میگه خانم ببخشید وسط خریدتون من انقد حرف میزنم .. نگاش نمیکنم .. سر تکون میدم که مهم نیست ..

از در ترمینال که میزنم بیرون اون همینطوری که داره منو نگاه میکنه از کنارم رد میشه و میره داخل .. یه چیزی رو شونه هام سنگینی میکنه ... توی خیابون کنار آبسرد کن لیوان رو از تو کیفم در میارم و پشت سرم رو نگاه میکنم ... اومده دنبالم ... صبر میکنم رد بشه ...  میگذره و چند متر اون طرفتر برمیگرده نگاهم میکنه .. اخم میکنم و فکم رو محکم رو هم فشار میدم .. میره ..

پسره مثل توپی که از لوله ی توپ شلیک میشه، شاکی داد میزنه خیال کردی ندیدم از تو پژو پیاده شدی؟ .. دختره برمیگرده .. کیف و کفش قرمز ست کرده با مانتو شلوار و مقنعه ی مشکی ... رد میشم ... کیسه ی خاک گل سنگینه ... سر میدون باز پسره و دختره رو می بینم که دارن دعوا میکنن .. پسره دعوا میکنه ... دختره هیچی نمیگه ... مردم نگاهشون میکنن ...

ساعت یک ربع به نه .. در ترمینال که پیاده میشم زیادی ساکته همه جا ... یک داره در رو میبنده ... میرم تو .. میگه خانم دیر اومدی ساعت حرکت عوض شد، هر چی زنگ زدم شماره ت خاموش بود. الانم دیگه دیره بخوای با ماشین اندیمشک بری .. میگم گوشیم روشنه .. چک میکنیم .. شماره رو اشتباه ثبت کرده .. حوصله ناراحت شدن ندارم .. می پرسم الان اینجا تعطیله؟ .. میخنده ... میرم رو صندلی روبروی پنکه میشینم و به قطره های عری که از قوس کمرم میره پایین فکر میکنم ... یک دقیقه بعد میگم آقا یه ماشین برای من بگیرید برگردم خونه ..

 

آقاهه صبح توی ترمینال جلوی آب سرد کن تا منو پشت سر خودش دید بطرش رو از زیر شیر آب کشید کنار و اومد عقب ... هر چی گفتم شما بفرمایین من بعد از شما ... راضی نشد . به شدت سرشو تکون داد که نه. شما اول .

 

گلفروشه یه پیرمردی بود پاچه های تنبونش رو بالا زده بود و یه زیر پیرهنی آبی کمرنگ نازک تنش بود ... بهش گفتم آقا گل شمعدونیم خشک شده ... چیکار کنم خشک نشن دیگه این موقع سال ... گفت گرمه دخترم .. تو اتاق هم که دوام نمیارن ... بیست روز دیگه بیا خودم بهت گل میدم ... پول خاکها رو که بهش دادم پول رو تو هوا تون داد گفت خدا بده برکت! خدا بده برکت! نری الان از جای دیگه بخری . بیا خودم بهت گل خوب میدم ..

  • فاطمه‌‌ی پدر

فَلاََ نْدُبَنَّک َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْکِیَنَّ لَک َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ، حَسْرَةً عَلَیْک َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاک َ وَ تَلَهُّفاً ، حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِکْتِیابِ

صبح و شام بر تو مویِه میکنم، وبه جاى اشک براى تو خون گریه میکنم، ازروى حسرت و تأسّف و افسوس بر مصیبت هائى که برتو وارد شد، تا جائى که از فرط اندوهِ مصیبت، و غم و غصّه ی شدّتِ این حزن جان سپارم

 

ساعتشو نگاه می کردم زار می زدم. مسواکش رو میگرفتم دستم زار می زدم. یقه لباسشو میشستم زار می زدم ...

نشسته بود پشت به من روی زمین و صورتش رو برگردونده بود سمتم ... شلال موهای بلند و سیاهش که به زمین رسیده بود ... از ته دل میخندید که ببین موهای قشنگم رو .. و من خیره شده بودم به گلهای ریز زرد و سرخ روی موهاش ..

پرسیده بود چرا اینقدر بی تابی؟ توکل کن .. گفته بودم خواب موهاشو دیدم . بعد بیست سال می خندید از ته دل ..

  • فاطمه‌‌ی پدر