دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۷/۰۲/۱۳
    ...
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

۲۱ مطلب در شهریور ۱۳۹۳ ثبت شده است

هنوز هم بعضی وقتها، با اینکه همین‌جا نشسته‌ام ... با اینکه مدتهاست همین‌جا نشسته‌ام ... همین‌جا که تو می‌دانی کجاست ... با این‌که نشسته‌ام و به سپیدی دیوار روبرو خیره شده‌‌ام ... اما باز هم بعضی وقتها روحم بلند می‌شود می‌رود می‌نشیند توی یکی از تاکسی‌های اصفهان و تسبیح سبزِ گل‌دارش را از توی جیب کوجک کیفش بیرون می‌کشد و تا برسد به بیمارستان، تند و تند و تند و آرام‌آرام لاحول می‌گوید و دانه‌های تسبیح را یکی روی دیگری می‌اندازد ... آنقدر لاحول می‌گوید که تا می‌رسد به جلوی در آی‌سی‌یو در و دیوار و سنگ‌فرش بیمارستان توی چشمهاش آب می‌شوند و می‌چکند از قدرت لاحول ... ...

 

هنوز هم بعضی وقتها توی خیابانهای شهر راه می‌روی و می‌بینمت ... هنوز هم شب‌ها می‌روی پیاده‌روی و من می‌بینم که برگشته‌ای و آمده‌ای داخل حیاط و داری در خانه‌ را می‌بندی ... همان‌شکلی ... همان رنگی ... همان‌بویی ...

می‌دانی؟ ... از وقتی رفته‌ای، یک لاحول هم روی یک لاحول دیگر نیانداخته‌ام ؟!! ... می‌دانی حتما ! ... عوضش تا دلت بخواهد استغفرالله ورد زبانم شده ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

داداش دارد برای دانشگاه ثبت‌نام می‌کند ... چند روز است چپ که می‌رود راست که می‌رود زند توی دلم بهش می‌گویم؛ تو دیگه آقامهندسی هستی برای خودت ... تیرماه که رفت سر جلسه امتحان هیچکس فکر نمی‌کرد،‌و انتظار هم نداشت که او قبول شود ... خیلی اوضاع و احوال همه‌هان به هم ریخته بود بخاطر رفتنت ... نیستی که ببینی پسرت مردی شده برای خودش ...

 

مادربزرگ هنوز هم نمی‌داند تو رفته‌ای ... هوش و حواس ندارد که ... هر وقت حالش خوب باشد به زور خاطراتش یادش می‌آیند ... بچه‌ها و نوه‌ها تصمیم گرفتند چیزی نگویند و اذیت‌ش نکنند ... فراموشی ندارد .... اما خیلی فرسوده شده ... چه می‌گویم! خودت که دیده‌ای فرسوده و از پا افتادنش را ... حتما می‌دانی دو سه بار که رفتم دیدنش نشناخت مرا و جگرم را خراشید با نشناختنش ... وقتی هر بار بهش گفتم دختر تواَم ... جانم به لب رسید از بردن ِ اسمت و ندانستنش ... هر بار که بهش گفتم، دستش را گرفتم و نوازش کردم و آرام و های های گریه کردم ... فقط خدا می‌داند چقدر دوستش دارم ...

گفته بودی قبل از مادربزرگ می‌روی ... هیچ‌کداممان باور نداشتیم این زودتر رفتن را ... بابایی ... دوست‌ت دارم .

  • فاطمه‌‌ی پدر

مثلاً زنده بمانم و عرفه‌ی امسال را ببینم و اربعین‌ش را هم

...

و دوباره برسم به آنجا که فرمود؛  أَسْئلُکَ فَکَاکَ رَقَبَتِی مِنَ النَّارِ

و آنچنان گریست که از دیده‌های مبارکش اشک جاری شد و شانه‌هاش لرزید

 

* ... و گردن و عهد پدرم را ... و گردن و عهد مادرم را  ... و گردن و عهد خواهران و برادرانم را ... و گردن و عهد آنها که می‌شناسم و نمی‌شناسمشان را  ... و گردن و عهد مرا و او را که دوست دارمش ...

اَلْحَمْدُ لله الَّذى لَیْسَ لِقَضآئِهِ دافِعٌ

سپاس خدایی را که براى حکمش برگرداننده‌‏اى نیست ...

اَنْتَ کَهْفى حینَ تُعْیینِى الْمَذاهِبُ فى سَعَتِها وَتَضیقُ بِىَ الاَْرْضُ بِرُحْبِها

تو پناهگاه منى زمانى که راهها با همه وسعتشان درمانده‌‏ام کنند،و زمین با همه پهناورى‏اش بر من تنگ گیرد ...

 اَسْئَلُکَ فَکاکَ رَقَبَتى مِنَ النّارِ

و اَنْتَ عَلى کُلِّشَىْءٍ قَدیرٌ یا رَبِّ یا رَبِّ ...

 

  • فاطمه‌‌ی پدر

باب الحواحج ِ دلم آب حیات در کاسه‌ی دو دست، آمده بود برای شِفا .. وقت شَفا بود اما ...

پیوند دست‌ها را از هم گشود و آب به نهر ریخت .. و من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود .. زمین خوردم ...
چقدر گریه کنم برای زمین خوردن‌تان آقا .. چقدر!
سیاه ِ  تنم .. کبودِ دلم .. برای شماست ...


خاک‌بوسم آقا .. با تمام بدی‌هام.

 

دلم عرفه‌ی بین الحرمین است ... دلم تاسوعا و عاشورای بین الحرمین است .. دلم اربعین ِ بین الحرمین است ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

... چلّه نشینِ غمت‌ است دلم ... یا/حسیــن/ ... علیکَ السلام ...

... دریاب آقا ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

تقریبا دو هفته قبل بود که تصمیم گرفتم برای آزمون دکتری آماده شوم ... توی این دنیایی که به نظرم خیلی نکبتی هم می‌آید و ارزش هیچی را ندارد با انگیزه صفر چطور می‌شود پیش رفت ؟! ... دفترچه را ورق زدم و بی خیال شرایط خودم شدم و رشته ای را انتخاب کردم که سال قبل 13 نفر پذیرش داشته و امسال تنها 9 نفر ... آن هم به این صورت که بیشتر پذیرش‌اش به دانشگاهی مربوط می‌شد که اصولاً پذیرش زن نداشت اما در دفترچه قید نشده بود این شرط ... عزمم را جزم کرده بودم که بخوانم ... رشته ای را که خاص بودنش برای ِ منِ عاشق ِ رشته‌های خاص و تک انگیزه‌ی بالایی ایجاد کرده بود توی این قحطی انگیزه ... این یک‌هفته که رفته بودم اصفهان ... اجباراً ... بیشتر فکر کردم و وقتی برگشتم نظر و تصمیمم همان بود که بود ...  در خودم می‌دیدم که بتوانم یکی از بهترین ‌های آزمون شوم ... اما نگران پذیرش پایین و اتفاقاتی بودم که در مصاحبه‌های دکتری می‌افتد ...

دیروز خیلی بیشتر فکر کردم ... به آینده ... به اینکه این همه عمر هی فکر کردم خدا برام می‌سازد ... به کارشناسی ارشدم فکر کردم که با اینکه رشته‌ی فوق‌العاده‌ای را خوانده‌ام اما نتیجه‌ی مطلوبم را نگرفتم ازش ... الان دیگر ریسک کردن احمقانه‌ترین کاری‌ست که ممکن است از من سر بزند ... علایقم را کنار می‌گذارم ... روحیاتم را کنار میگذارم و فقط به دنیا و زندگی فکر می‌کنم ... به اینکه تکیه نکنم به این امید که حتی اگر یکی از بهترین قبولی‌های آزمون باشم، تو کمکم خواهی کرد تا نقص‌های رزومه‌ام را یرای روز جلسه مصاحبه طوری جبران کنم که کسی ندید نگیرد زحمتی را که قرار است این یک‌سال بکشم ... تکیه نمی‌کنم بهت در حالیکه تو تنها تکیه‌گاهی و نمی‌شود بهت تکیه نکرد ... چشمم به توست ... و می‌دانم و می‌بینم که نگاهم می‌کنی از پس ِ هر فکری که از ذهنم میگذرد ... اما دیگر به امید اینکه تو روزی روزگارم را خوش خواهی کرد زندگی نمی‌کنم ... چرا که آنچه که نشانم دادی غیر از این بود و حرجی بر من نیست ... هر چه خواهی کن ... من به خطا نمی‌روم از تو، و از آنچه دیده‌ام نیز هم ...

 

* آخرین جایی را که نشسته بودی ... آخرین پله‌هایی که جلو چشمهام ازشان پایین رفته بودی ... آخرین جایی که ایستاده بودی تا ماشین بیاید و تو با پای خودت سوار شوی و بروی به آن بیمارستانِ‌ نحس و لعنتی ... آخرین جایی که برای گردش رفته بودی ... آخرین‌های بودنت را این چند روز خیلی نگاه کردم بابا ... نگاه کردم و فکر کردم ... فکر کردم و نگاه کردم ... جات خالی‌ست ... خیلی جات خالی‌ست ...آنقدر جات خالی‌ست که هیچ نیست در دنیا، جز جایِ خالیِ تو ... نبین که نفس می‌کشم بی تو ! ... که این بی تو نفس کشیدن‌ها مردن تدریجی‌ست الحمدلله ...

* کجایی تا برات بخوانم؛ ولله که شهر بی تو مرا حبس می‌شود ... بخدا بی تو آوارگی کوه و بیایانم آرزوست ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

من امشب برای آیت الله مهدوی کنی دعا می‌کنم ... به شِفا یا شَفا دادنت هم اصرار ندارم ... دکترش گفته است او به کمای عمیق رفته است و آسیب هایی که به مغزش رسیده غیر قابل جبران است ... و من می دانم منظور دکترش چیست ... عکسش را دیده ام و میدانم آدمی که زیر این دستگاه‌ها خوابیده باشد در چه وضعیتی قرار دارد ... من فقط آرامشش را می‌خواهم ... خسته شده ...

من امشب برای تمام خسته‌جان‌هایِ بیهوش روی تخت تمام بیمارستان‌ها که مرگ دست انداخته بر بندِ نازکِ گردن‌شان دعا می کنم ... برای آرامش‌شان ...

  • فاطمه‌‌ی پدر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۰ شهریور ۹۳ ، ۱۵:۰۵
  • فاطمه‌‌ی پدر

شب میلادتان است آقا ؟

تولدتان مبارک مهربان ِ دو عالم ... ایها الرئوف!

یادتان هست درِ آی سی یو شماره ی حرمتان را گرفتم ؟

یادتان هست بابا داشت جان می‌داد و من جان بابا را گره زده بودم به پنجره فولادتان؟

یادتان هست یکی از زوار بلند فریاد زد الفاتحه مع الصلوات و پرستار از درِ آی سی یو آمد بیرون و نگاهم کرد و ... دل من فرو ریخت ...

یادتان هست باهام مهربان نبودید ؟ ... و با بابام هم ... ما جزء دو عالم نبودیم آن شب؟!

حواستان هست بابام یک روزی از روی تخت بیمارستان زائر شما بوده؟

حواستان هست که الان هر جا هست آب توی دلش تکان نخورد ؟

به خدا، شکایت می‌برم از شما به خواهرتان اگر ...

به خدا منِ ویران هنوز هم امیدم به شماست ...

به خدا دلم گرفته و تنگ است ...

دلم فرو ریخت کف بیمارستان ... کنار قتلگاه ... روی سرامیک‌ها ... و روزی هزاربار همانجا می‌میرد دلم ...

  • فاطمه‌‌ی پدر
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۴ شهریور ۹۳ ، ۱۷:۱۳
  • فاطمه‌‌ی پدر