دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44

هَذَا مَقَامُ الْغَرِیبِ الْغَرِیق .. الْمَحْزُونِ‏ الْمَهْمُوم .. هَذَا مَقَامُ الْمُسْتَوْحِشِ الْفَرِق .... و مَا هَکَذَا الظَّنُّ بِکَ ...

دو صفر چهل و چهار ... 00:44


دَرْ زُلْفِ چونْ کَمَنْدَشْ اِیْ دِلْ مَپیچْ کانْ‌جا

سَرْها بُریدِهْ بینیْ بی جُرم و بی جِنایَتْ

کاشیِ مسجدِ دل
  • ۹۴/۰۵/۲۳
    ....
آخرین نقشِ کاشی

فاطمه‌ی پدر ...

شنبه, ۱ آذر ۱۳۹۳، ۱۱:۰۱ ب.ظ

این خونی که در رگ‌های من جاری‌ست هنوز .. این گوشت و پوست و استخوان ... وجود توست سرچشمه‌ی بودنش ... حیفش نمی‌کنم ... قول می‌دهم ...

نیستی و هستی و تولدم بود امروز ... وقتی خدا مرا به تو، و تو را به من داد،‌ همسن همین حالاهای من بودی .. اینکه من از تو‌اَم ،‌اینکه ریشه و اصل وجودم به وجود تو برمی‌گردد،‌ اینکه در خلقت و هستی‌ام چیزهایی‌ست که حتما شبیه هستی و خلقت توست ... روح و جسم و جانم را غرق لذت و شعف می‌کند ...

 

* آدمهایی که امروز تولدم را تبریک گفتند همان آدمهایی بودند که هر سال  ... فقط ... من هر سال خیلی منتظر تبریکشان بودم و امسال نه ... امسال منتظر هیچکس و هیچ‌چیز نبودم ... تجربه ی خاصی بود، تجربه ی لذتی که تبریک‌های غیر مورد انتظار به سمتم سرازیر کرد ... الهی! روزگار را به کام میلشان پیش ببر ... و در همه حال،‌ همه‌شان را در پناه خودت حفظ کن ... عزیزانشان را هم ...

  • فاطمه‌‌ی پدر

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی